(1) On a Date

 

ماشین رو پارک کردم و تندی رفتم سر جلسه. تو جلسه، یه مشت چرندیات گفتیم - که قراره باعث زیاد شدن بازدهی نیروی انسانی سازمان بشه - و قرار ملاقات بعدی رو گذاشتیم. بعدش چتر اینترنت رو تو شرکت مربوطه پهن کردم. یادم اومد حدود دو ماهه ارکات وصل نشدم و از شرکت اونها میشد.

 

ارکات چیز چرندیه. یه عالمه عکس و پروفایل می بینی که انگار همه تو حساب بدهی هات هستند. معلوم نیست اینها چی هستند، کی هستند، دوستند، چغندرند، اصلاً ربطشون با آدم چیه.... غم انگیزتر اون پروفایل هایی هستند که می ­بینی دیگه وجود ندارند. انگار این حس "بدهی" تو بعضی آدمهای دیگه هم وجود داره، حتی شدیدتر. این میشه که عاقلانه میرن کلاً پروفایل هاشون رو حذف میکنند. بعضی چیزها هم آدم تو پروفایل ها میبینه که میگه جل الخالق! این دیگه چه حکمتی بود؟ به هرحال ارکات چیز مزخرفیه. همون بهتر که دو ماه یک بار من بهش وصل میشم که کمتر ابعاد حساب بدهیها به چشمم بیاد. اینجوری،Perception is reality !

 

از شرکت که میرم بیرون، پارک شفق اون بغله؛ درست روبروی دبستانی که دوسال آخر ابتدایی رو اونجا بودم. راهم رو کج میکنم میرم تو پارک. به خاطر عجله که موقع پارک کردن ماشین داشتم، موبایلم رو تو ماشین جا گذاشته ام و این عالیه! چون بدون موبایل ( که کار ساعت رو هم برای من میکنه) زمان از دستم در میره. برای منی که هنوز با زمان کل کل دارم، فرصت خوبی برای دهن کجیه...

 

دم غروبه و پارک، با ترکیب هوای بهاری، سرسبزی درخت­ها و بوته ­ها و چمن­ها، نور ملایم چراغها که روی این سرسبزی ­ها افتاده، معماری دو طبقه، پلهای متعدد، فواره ­های کوچولو، و آرامش دم غروب بهاری، خیلی زیباست. حتی زیباتر از قدیمهای این پارک، و همینطور زیباتر از دفعه قبلی که چند سال پیش گذرم بهش افتاد. پارک نسبتاً شلوغه، اما نه خیلی. آدم­ها از هر سنی هستند. کنار زمین بازی، چند تا پسر نوجوونو جوون فوتبال بازی می­کنند. خودم تو اون ۲ سالی که مدرسه ام اینجا بود، ساعت­ها تو این زمین و کنار این دیوارهای بلند سنگی، فوتبال بازی کردم. بالای اون زمین، یه بوفه­ی خوب ساختند، با انواع غذا، قا قا لی ­لی، چایی و قلیون، و میزهای دونفره برای dating. قبلاًها این بوفه نبود. تو اون صحن وسط پارک، اغلب آدمها میان سال و مسن هستند. از همه قشنگتر برام، دیدن یه آقای حدوداً 50-60 ساله­است که دست پدرش- که تو این هوا کلاه پشمی سرشه - رو گرفته و دور پارک می­گردوندش. حرفی نمی­زنند؛ فکر کنم اصلاً برای پدره حرف زدن در حال راه رفتن شاق باشه. اما معلومه دوتایی دارند حال می­کنند. این محوطه وسط پارک همون جاییه که فیلم دزد عروسکها رو توش فیلم­برداری کردند، فکر کنم حدود سال ۶۷ که تازه اومده بودیم یوسف آباد. اون موقع برای دکوراسیون فیلم، رسماً پارک رو به گند کشیده بودند، از بس سیم و طناب و پارچه این­ور و اون­ور کشیده بودند که فلان قسمت نباید برین. تا می ­رفتم اون­ور طناب هم یکی پیدا میشد تشر می­زد که بچه بیا اینور! با این وجود فیلمه رو دوست داشتم. قسمت مورد علاقم هم تاب­بازی اکبر عبدی بود که شعر میخوند: "آهای آهای آهای، ننه­ه­ه­ه­ه.... آهای آهای آهای، ننه من گشنمه­ه­ه­ه...!" تا مدت­ها این شعر نقل و نباتم بود، و سمفونی نزدیک شدن وقت غذا. البته مادرم اصلاً ازش خوشش نمیومد!

 

پارک، با این تغییرات طراحی، تو این موقع سال، تو این ساعت روز، تو این هوا، با این آدمها، جداً زبیاست. اما من هرچی می­گردم توش بیشتر غمم می­گیره. یک دور همه ی پارک رو می گردم، میدونید که کوچیکه. بعد راه میفتم که برم سمت در شرقی و بیام بیرون. از اون مسیر مارپیچی ضلع شرق و جنوب شرقی، که پشت هر پیچ یه نیمکت هست، میرم. ساده و قشنگه، و یه کم رمزآلود! پشت یکی از پیچ­ها، کنار یه نیمکت، کسی رو می­بینم که در کمال ناباوری، میشه date * امروز غروب من!!

 

Date*: زوج، دوست، همراه (در همراهی دونفره)

 

/ 0 نظر / 3 بازدید