لبخند

۱) مهماندارها همه - کم و بیش- چهره های آراسته ­ای دارند. شروع و پایان هر سؤال، یا به طور کلی هر تعاملی با مسافران هواپیما، را با لبخندی همراه می­کنند.

چهره و حرکات مهماندار ردیف خودم را دنبال می­کنم. با اینکه آراستگی "استاندارد" بقیه را ندارد و حرکات و حتی ظاهرش کمی پسرانه است، اما لبخندش واقعاً زیباست. پیش خودم فکر می­کنم که چرا باید لبخندش را اینطور، با فرکانسی بیشتر از ۱۰ بار در دقیقه، خرج کند. چه حیف که به حکم "شرح شغل" باید این­طور چوب حراج به لبخندش بزند؛ حتی برای سؤال­هایی به سادگی اینکه هر مسافر آب میل دارد یا آب سیب، یا... کاش این منابع کمیاب را جایی ذخیره می­کرد و با وسواس یکی یکی خرجشان می­کرد!

یادم نیست این جمله مال چه کسی بود: "بهترین راه برای اینکه هر چیز خوبی را خراب کنید، این است که "نهادینه" (instituitionalized) اش کنید"!

۲) حالا کنار ردیف جلوی من ایستاده. با شیطنت سوالی از پسربچه ای که جلوی من نشسته می­پرسد. چشمهای مهماندار این بار  - موقع لبخند زدن به پسربچه - برق زد؛ انگارلبخندش با هر دفعه فرق داشت؛ نه تنها زیبا بود، واقعی هم بود، بدون تظاهر. شاید هم فرقی نداشت و توهم من بود.

۳) چند دقیقه بعد آن طرف مشغول صحبت با یکی دیگر از مهماندارهاست. دیگر از آن لبخند زیبای مکرر خبری نیست. طبیعی هم هست، در شرح شغل ذکر نشده موقع صحبت با همکارشان هم باید لبخند بزنند.

مدتی با نگاهی پرسشگر به تعریف یا سؤال همکارش گوش می­دهد (صدایشان به گوشم نمی­رسد)، بعد با سرخوشی جوابش را می­دهد، با هیجان، این بار با همان لبخند "خاص"، و همراه با برق چشم­ها . عین همان لبخندی که چند دقیقه قبل به پسربچه تحویل داد. خیال من را هم راحت کرد!

/ 5 نظر / 6 بازدید
ميثم

سلام وبلاگ پر محتوايی داريد اگر وقت کرديد به وبلاگ من هم سری بزنيد مرسي

سر توماس

نه ، مربوط به یکی از سفرهای نسبتاً اخیر بود.

مليله

سروش جون پسر بچه خودت نبودی که؟