سهند و من

 

اَدَ، بَدَ، دَدَ...

اَدَ، بَدَ، دَدَ...

 

۳ هفته ای هست که دیگه حوالی ساعتهای ۴و ۵ صبح این صدا ها رو نمی­شنوم. سهند با مامانش و مامان مامانش(!) رفته شمال. یه مقدار هم سفر زیادی طولانی شده .

 

لذت عظمیست (!) دیدن یک خواهرزاده ۹ماهه که ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شده؛ در حالی که بر خلاف بیداریهای نصفه شبش– که با گریه و ناراحتی همراهه- سحر بعد از خواب طولانی شنگول و سرحاله و نطقهای بلند بی سر وتهش خونه رو برداشته! اون هم برای آدم شب زنده ­داری مثل من که شاید تا موقع بیداری سهند هنوز نرفته باشم بخوابم. پس طبیعتاً اون موقع، هر دومون خیلی سر حالیم و حوصله سر کله زدن با هم رو داریم. حتی اگه سه نفر دیگه – پدر و مادر و خواهرم –  خواب و سکوت رو اون موقع ترجیح بدن.

 

بار سومیه که سهند رو می­بینم، دو بار اول در ونکوور، وقتی که دو ماهه و هفت ماهه بود: تابستون و زمستون پارسال و هر بار نزدیک یک هفته.  این ملاقات سوم در تهران، قراره طولانی­تر باشه و دو ماهی طول بکشه.

 روی کول من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موقعی که می­خواسته با مامانش از ونکوور بیاد ایران، باباش پیش­بینی کرده بود: "سر ِ یه هفته ملت رو اونجا دیوانه می­کنید و برمی­گردونندتون کانادا!" عملاً هم یه هفته اول که واویلا بود وضع.  بچه خودش به اندازه کافی بد خواب بود، 11.5 ساعت اختلاف زمان هم دیگه کلاً سیستم رو فرستاده بود رو هوا. حالا بیا و حالیش کن که: بابا جون، اینجا تهرانه...! روز سوم که اومده بود بهش میگفتم: "سهند، برات بلیت می­گیرم آخر همین هفته برگرددی ونکوور! یه ۸-۷ ساعت هم باید تو فرانکفورت واسه ترانزیت منتظر باشی. همونجا تو فرودگاه واسه خودت بشین، وسایلت رو هم نمی­خواد بگیری؛ خودشون مستقیم میان ونکوور. مامانت هم یه ماه دیگه میاد. دیگه بزرگ شدی، تنهایی باید بری مسافرت!"

بقیه از این حرفها میخندن. اما اون اخم می­کنه و گریه، مامانش میگه: "هر چی تو بگی می­فهمه ها! الان بچه در سنیه که معنی حرفا رو تشخیص میده." میگم : "کوتاه بیا بابا، بچه ۹-۸ ماهه...!"

 

اما ظاهراً که اینجوریه: مستقل از لحن صحبت، اغلب وقتی حرف مثبتی می­زنم، واکنشش هم مثبته و وقتی مثلاً میگم: "اگه غذاتو نخوری میگم آقای فضلی (همسایه بغلی!) بیاد بخورتت!" ناراحت میشه!! جدی می­فهمه این حرفا رو؟!

 

 

سر میز غذا نشستیم. سهند خَلقی رو سر کار گذاشته تا 4 تا قاشق غذا بخوره و البته چالشهای بچه ­بزرگ ­کنی بین مادر و دختر هم به طور پیوسته در جریانه! به شیوه مهران مدیری میگم: "مع­ع­ع­ع­ع­ع­ع­ع­...!!!"11.gif یعنی: این چه وضعیه، دیوانه شدیم! سهند هم تکرار میکنه: ""مع­ع­ع­ع­ع­ع­ع­...!!!"

 

دوتاییمون که از این همنوایی خوشمون اومده، ادامه میدیم : "مع­ع­ع­­ع­­ع­...!!!"

مادر بچه شروع میکنه به نصیحت من: "تو کتابهای روانشناسی مربوط به بچه­ ها خوندم که بعضی از افراد به بچه تازه متولد شده به چشم pet (حیوان دست آموز خانگی!) نگاه میکنن. تو الان بعضی کارات اینجوریه! این که گربه نیست! آدمه؛ واسه خودش شخصیت داره."

 

میگم: "اِ ، راست میگه سهند، گربه نیستی؟" میگه: " اَدَ، بَدَ، دَدَ..."

 

 

چهار دست و پا فِرت و فِرت این ور و اونور میره و همش یکی باید موظب باشه که خودش رو  به در و دیوار نکوبه. میگم: "سهند، چون یه کم پسر خوبی شدی، میخوای بلیت برگشتت رو برات Business Class بگیرم که تو هواپیما راحت باشی؟ زود باید بری، وگرنه با این کارات آقای فضلی میاد ها...!"

این دفعه دیگه میخنده: " اَدَ، بَدَ، دَدَ..."

ملاقات دوم!

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سر توماس

:)) مرقومه حضرت عالی رویت شد. بنده مستَظهر به پشتیبانی خوانندگان هستم!

soroush

چرا ترش کردهSIR؟من تو رو با وجود اينكه زشتي دوستت دارم!

soroush

ببخشيد ترش كردي نه كرده

سر توماس

سروش ، لودگی کردم بابا! جواب من هم تایید نظر تو بود! ;)

soroush

يه دوست اينجا نشسته و ميگه:سرتوماس باز جدي گرفته. راستي من پريسا هستم.

پريسا

راستي همه نظرات من در مورد اين مطلب بجز اون اولي(كجا شبيه داييشه بچه به اين خوشگلي) شوخي و كل‌كل بود.وبلاگتونو دوست دارم.

غضنفر

اختیار دارین! آدم باید همه رو جدی بگیره!! ;) تواضع میکنید!!

غضنفر

راستی من نازگلابتون هستم!!

پريساي

به نازگلابتون:از جواب هوشمندانت خوشم اومد سر توماس مور.

مليله

اين عکس عجب خودت عجب هنديه....:)