هذیان

 

ساعت از 1:30 شب گذشته که می­رسم خونه.

 

می­شینم یه کم روزنامه می­خونم. با کانال­های تلویزیون ور می­رم. خبری نیست. دیشب این موقع جلوی PMC از خنده ولو شده بودم، از دیدن اون کلیپ تاریخی منصور! امشب خبری نیست، برمی­گردم تو همون روزنامه ­ها. بعدش یه کم می­شینم پای اینترنت؛ بازی امروز عصر (به عبارت دقیق­تر دیروز، چون ساعت از 12 گذشته) لیگ برتر خیلی پرهیجان بود و دوست دارم ببینم روزنامه­ های فردا، که این موقع نصفه شب آنلاین وجود دارن – چی میگن. تیتر رو میخونم: "سیاوش از آتش گذشت"! تیتر خیلی با حالیه، بر اساس بازی امروز. داستان سیاوش شاهنامه رو میاره جلوی چشمم.... سیاوش...

محبوبیت...اخلاق...ethics...fairplay...

 

تازگی ها یه فیلمی دیدم، افسانه ­های سقوط * (Legends of the Fall)، یه جمله "خشنی" انتهای فیلم بود، الفرد به تریستان میگه:

 

I followed all of the rules, man's and God's. And you, you followed none of them; and they all loved you more

 

پس خوش به حال سیاوش! اقلاً همه دوستش داشتند... حتی اونهایی که زدن کشتنش! الفرد سیستماتیک و بر اساس لیاقتش رشد کرد، موفق بود...اما بازم ضرر کرد، سیاوش هم ضرر کرد، خیلی بیشتر. اگه یه روزی حق انتخاب داشته باشم که یکی ازین دوتا باشم، مطمئنم سیاوش بودن خیلی بهتره .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه کم کتاب میخونم. دلم می­خواد هفدهمین شب متوالی باشه که تا صبح بیدارم؛ و بعدش برم بیرون راه برم. اما امشب خیلی خسته ­ام. ساعت 3:30 اِ، نمی­کشم. میرم که بخوابم.

اتاق سرده، می­چِپَم زیر پتو. از آدم گرمایی ­ای مثل من بعیده که تو این خونه ­ی همیشه گرم، یخ کنه. اما سرده... خیلی سرده. منتظر میمونم اون زیر گرمم بشه. اما هرچی میگذره بدتر میشه. با اکراه از زیر پتو در میام. پا میشم ترموستات رو تا ته می­چرخونم. و دوباره بر می­گردم سر جام. اتاق داره گرم­تر میشه، اما من بیشتر سردم میشه. حتی برام قابل تحمل نیست که یک لحظه کف پام از زیر پتو در بیاد... این حس برام آشناست! کِی بود...

پاییز 84، کینگستن، اتاق بزرگ کناری، خونه شماره 124 خیابون ریجنت! اوووووف! تصویر مثل صاعقه روی ذهنم خورد! صداش رو شنیدم...شاید آدم­های اتاق بغلیم هم شنیدند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

حس سرما به لرزش تبدیل میشه. تصویر کاملتر میشه: مقاله ­های MIS رفتاری جلویچشمم رژه میرن.... سبک­های ادراکی، ­تیم­های مجازی... باید این paper ها رو نقد کنم! جالبه که الان هم ، طبق سنت، یک­شنبه شبه، و به وفت کینگستن حدود ۷ شب. پاییز ...MIS، MIS،MIS ... آره نقد مقاله های MIS رو باید بنویسم، اما الان دلم میخواد تمرین بازاریابی بنویسم، چون پاییزه و فردا دوشنبه است... من بازاریابی دوست دارم! "دایی! چرا کلافه ای؟" "بی خیال، سوال چی بود؟" "سؤال اینه : برای بازاریابی نوشیدنی غیر الکلی، اطلاعات دموگرافی مهمترند یا اطلاعات الگوی زندگی؟" فکر می­کنم چرا مردم برره آب نخود دوست دارند....دایی جان! آب نخود هر بطری چنده؟ دایی...

آب نخود هم مثل شراب میمونه دایی جان: چند سال باید بمونه تا جا بیفته. بعدش هم یه دفعه خدا از آسمون آیه نازل میکنه و میزنه کلهم (یا به قول ژنرال "کلُ­یوم"!!) حرامش میکنه! دفعه قبل، ۱۴۰۰ سال پیش، اقلاً در دو مرحله این کار رو کرد: اول فقط گفت: "لا تقربوا الصلاه و انتم السکارا". بعدش حرامش کرد. الان دیگه همه چی سریع شده. احتمالاًاینم از اثرات عصر IT اِ ! زورت زیاده دیگه، چیکارت کنم!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

دمای اتاق فکر کنم از 30 درجه دیگه گذشته! اما من هنوز سردمه. بیشتر از قبل...

 

دایی جان! آدم آب­نخود بخوره سردیش میکنه یا گرمیش؟ من که امشب حسابی شام خوردم؛ این سرما و لرز کردن ربطی به افتادن فشار احتمالاً نداره . آب زرشک و آب انار هم که نخوردم! انار ...انار... همین امروز صبحی تو کتاب میخوندم: "من اناری می­کنم دانه... کاشکی این مردم دانه­ های دلشان پیدا بود..."

پا میشم باز، یه ژاکت میپوشم، شاید گرم­تر بشم. برمی­گردم زیر پتو. ای مرغ آرژانتینی بی خاصیت! چند کالری انرژی داشتی؟ از اون هم­وطن نیم وجبیت، "لیونل مسی" یاد بگیر که همه جا حرف آتیش­بازی دیشبشه. چی؟ قد قد؟! .....فکر کنم حق با تو باشه، انتظار زیادی ازت دارم! از اون بوقلمون ِ روز شکرگزاری هم انتظار زیادی داشتم!

جنگ سرمای پاییز 124 ریجنت و پتوی دوم، نبرد پایاپایی بود. پتوی دوم اغلب می­بُرد، اگرچه فقط تا صبح. الانم میرم به اتاق بغلی و دوتا پتوی دیگه از تو کمد بر­می­دارم و میام میندازم رو خودم. هنوز سردمه... بیشتر سردمه... اونم الان که اسفند تهرانه. تو این خونه تهران از چندین سال پیش همه به من گفتن اتاقت رو سرد نگاه می­داری و من همیشه ­گفتم اینجوری خوبه. توی 124 ریجنت، دنیا برعکس بود: من می­گفتم این اتاق سرده، مارکی و هاپو میگفتن سرد نیست. ساحل دریاچه انتاریو سرد بود، پارک کوچیک چرچیل هم سرد بود، اما نه به اندازه اتاق. صدای شادمهر عقیلی از پارک چرچیل، روبروی خونه، تو گوشم مونده: "تویی که آخر قصه منو میدونی..."

یه هیتر برقی کوچیک که خریدم، صلحی برقرار شد. بدون اینکه اونها بدونن، زمستون گرم شد. ساحل دریاچه و پارک چرچیل حتماً سردتر هم شده بودند. اما دیگه اونجاها نمیرفتم. شادمهر هم حتماً هنوز واسه خودش میخوند، اما من به پر و پاش نمیپیچیدم! دوری و دوستی. طبیعتاً اون تو MP3Player بود و سردش هم نمیشد! زمستون هر جور که خودم دوست داشتم بود: اگر میخواستم 18-19، اگر هم میخواستم 20-21-22، بیشتر هم ممکن بود، اما من گرمتر دوست نداشتم.پتوی دوم هم گاهی میرفت مرخصی، از بس گرما کافی بود! (فیلم مادر و توصیفات "از بس" اکبر عبدی رو یادتونه؟!) در حالی که هاپوی بیچاره دوست داشت با پلیور و زیر دو تا پتو بخوابه! میگفت از بچگی عادت دارم!! راستی، "دایی، حال هاپو خوبه؟!"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هاپو الان آلمانه. این ساعت حتماً خوابه، با پلیور؛ امیدوارم زیاد گرمش نباشه و هوای اونجا بهش بسازه، احتمالا بعد از ۲۵-۲۶ سال کانادا زندگی کردن، انطباق براش یه کم طول بکشه. اما من هنوز سردمه. بیشتر و بیشتر می ­لرزم؛ ترموستات، ژاکت، دو تا پتو... و بازم از گرما دورتر و دورتر میشم.... این دفعه، 20000 کیلومتر این­ورتر. باز امروز توی کتابِ شعر میخوندم: "هنوز در سفرم/کجاست جای رسیدن/ و گوش دادن به/ صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور..." هاپو اینها ظرف یک بار مصرف دوست داشتند.

اتاق به گرم­ترین دماش در تاریخ مجتمع مسکونی ما رسیده! من وحشتناک سردمه... بیشتر و بیشتر می ­لرزم... از زیر پتو در میام، شاید راه برم و یه کم بهتر شم... دلم مسعود میخواد....دلم الان فقط مسعود میخواد، نصفه شب توی اون پارک دو وجبی روبروی خوابگاه زنجان....دلم تابستون میخواد...یه وقتی باشه که هنوز نمره بازاریابی خودمون رو هم نداده باشن.... ساعت نزدیک پنجه و من دور خونه، ازین اتاق به اون اتاق راه میرم.... شک می ­کنم که شاید تو هم آخر قصه­ ها رو نمیدونی...تو که مثل صاعقه بر سر ما آیه نازل می­کنی، جدی میدونی؟ پای آیه نازل کردن ­هات وای میستی؟ یا بعداً میگی: "شماها پس کی میخواین یاد بگیرین؟"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* فکر کنم یه ایهامی در اسم این فیلم هست: "افسانه ­های پاییز" هم میشه برداشت کرد. اما معنی اصلی قطعاً همون افسانه ­های سقوطه.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید