(On a Date (3

ساعت ندارم، زمان از دستم در رفته، اما می دونم بالاخره که باید برم. دلم میخواد این گربه ­ی سفید خیابونی رو با خودم ببرمش خونه. اما میدونم این پارک رو احتمالاً به حیاط کوچیک ما ترجیح میده. حتی بعید میدونم اصلاً تا ماشین با من بیاد. شاید از در پارک که ببرمش بیرون، بی­تابی ­کنه. فکر کنم تا صبح هم اگه اینجا پیش هم باشیم، هیچ کدوم خسته نشیم. اما خوب، بیشتر ازین هم نمیشه با هم باشیم. 

به پسرها میگم: بچه ­ها من دارم میرم، اگه دوست دارین پیش شما بذارمش. یکشیون میگه: "من اینو از وقتی به دنیا اومده میشناسم." یه جوری اینو میگه که یعنی تو نمی­خواد ادعای دوستی باهاش بکنی، من بهتر از تو بلدم باهاش سر و کله بزنم. پسرها میان پیش ما. پسری که اون حرف رو زده بود بلندش میکنه و دست می کشه به بدنش. گربه خوشش نمیاد. پسر میذارتش زمین، گربه میخواد بره؛ پسر یواش فشارش میده به زمین که نگهش داره. گربه یه کم میمونه، بعد صدایی به نشانه اعتراض از خودش در میاره و میدوه میره تو چمنها. همه میخندن. دوستاش بهش میگن: "اینجوری که دو روزه از خونه فراریش میدی!"


دوباره میرم از تو چمنها میارمش، این دفعه کنار هم می­شینیم رو نیمکت. بعد بلندش می کنم. یه پر کالباس مونده، اما معلومه سیر شده. یه کم نازش می­کنم. خداحافظی می­کنم ازش، میره تو چمنها. با پسرها هم خداحافظی می ­کنم و میرم.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------


دفعه دیگه که این شرکت کار داشتم، بازم میام پارک و بهت سر می ­زنم. اگه تونستی، با اون پیشی سیاهه یه کم دوست­تر باش. احتمالاً این پارک رو خیلی خوب بلده و میدونه وقتی کالباس نیست، از کجا غذا پیدا کنین. اگه یه دفعه هم خواب دید که قراره من بیام از پارک ببرمت، یا قراره این پارک خراب شه(!)، سخت نگیرین. خواب، خوابه؛ میشه باورش کرد، میشه هم نکرد.


 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------


قبل از خروج از پارک، میرم دستشویی پارک تا از دستام گربه ­زدایی کنم. توی دستشویی اینجا هم یه آقایی دم در رو صندلی نشسته! دارم دستامو می ­شورم که میاد تو، شروع میکنه به پاک کردن آینه ­ی پر از لکه. میگه: " ما هم که همش باید اینجا رو تمیز کنیم تا مردم راضی باشن" می­پرسم: "مگه چند بار باید تمیز کنی پدرجان؟" میگه: "همین ۱۰ دقیقه پیش تمیز کردم، الان باز کثیفه!!". از اون چاحان ها بود! یه خسته نباشیدی بهش میگم و بعد میام بیرون.

چند لحظه دم در ورودی دستشویی ­ها وای میستم. بعد دوباره بر می ­گردم پیش آقاهه که داره آینه رو تمیز می کنه.... می دونم تو هم الان داری می خندی.


 

 

 

                                                                                                       تمام شد

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
يک آزادی خواه

الان وقت خوندن ندارم... از اعتراض و تحصن گسترده ی دانشجویان دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل خبر داری؟ تنهاشون نذاریم فقط به وبلاگ من بورو نظر بده تعداد زياد شه. به بقيه هم بگو... مرسی هميشه آزادی هميشه ايران

ز

خيلی لذت بردم. يک داستان کوتاه تمام عيار بود. با وجودی که قهرمان راوی يک گربه خيابانی بود(و با وجودی که به شدت از گربه می ترسم) خيلی گيرا جذاب نوشته بودی و با خوشحالی قسمت آخرش را خواندم. اگه باز هم ديديش حتما بگو.

بابک

دفعه بعد که date گذاشتی خبرم کن !! خيلی وقته پارک شفق نرفتم...