جمله

 

ابتدا هیچ نبود

پس قرار شد جمله ­ای باشد

به ما یاد دادند: "فعل رکن اصلی هر جمله است،

جمله بدون فعل ناقص است، جمله نیست

اما فعل خودش به تنهایی میتواند یک جمله باشد"

 

اینگونه "فعل پیدا شد"

اصل فعل بود

همه چیز فعل بود

اما خب، ما آدمها خودخواهیم

دوست داشتیم فاعلی را که جلوه کند

فاعلی که در تواضع یک شناسه­ در انتهای فعل، پنهان نماند

پس فاعل پیدا شد

و فعل او را پذیرفت

 

جمله بی مفعول می­شود؟

دستور زبان می­گفت "و این شدنی است..."!!

اما دیگری می­گفت: "خلاصه، بی مفعول حال نمیده!"

پس مفعول وارد شد

تا آیتی بر بندگان باشد

از آن به بعد مفعول هم همیشه بود،

هرچند گاهی دیدنی بود،

و گاهی نه

 

چه آهنگین بود اجتماع این سه در جمله

گفتند: "حالا جمله کامل شد،

اما جمله، بدون "قید"

فقط به درد همان کتاب دستور زبان می ­خورَد

قید مکان و زمان را اضافه کن

تا ربط جمله ­ات به دنیای واقعی را بفهمیم"

پس این دو عنصر وارد شدند

تا جمله را لجنمال کنند،

لجنمال کردنی!

 

 

از قید مکان کینه­ ای ندارم

به موجود ترحم ­انگیزی می ­ماند

که بیشتر از آنچه جمله را استهزا کند

خودش را به مضحکه گرفته

قید مکان عنصر حقیر و مسخره ایست

مثل خود کلمه "مکان"

که در توصیف ترحم ­آمیزترین و حقیرترین جلوه ­گاه "لذت" از آن اسم می ­بریم!

بگذار خوش باشد، که "من هم هستم"

 

 

اما تو ای قید زمان!

به اندازه همه ی جمله ­ها، کتاب­ها، طومارها،

و به اندازه تمام فعل­های سرگردان

و فاعل های جدا افتاده از مفعول

از تو نفرت دارم!

کاش می­شد دستور زبان را

از لوث وجودت پاک کنم

 

با آن خنده ­ی کریهت

که می ­توانی یک تنه، فعل و فاعل و مفعول را

به مسخره بگیری

و بی اعتبار کنی

 

دشمنی من با تو با بی ­انتهاست

امروز با تو می جنگم

در این جنگ نابرابر

امروز هم به ما بخند

سال­هاست که چنین می­کنی

اما

بهشت موعود من حالتی است

که پای هیچ "زمان"ی به آن نخواهد رسید

/ 7 نظر / 9 بازدید
مهدی

سلام سر توماس .اولین باره که وبلاگت رو میخونم.بسیار خوشحال شدم از دیدنت وبلاگت .مخصوصن اینکه استقلالی هم هستی.

بی نام

من عاشق قيد زمان و قدرت غير قابل انکارش هستم که می تواند تلخ ترين و غير قابل تحمل ترين لحظات را تبديل به خاطراتی عبرت آموز و يا حتی در بعضی موارد خنده دار کند.

navid

من می دونم که اگه قيد زمان نبود بازار سيستم دايناميکسی ها کساد می شد!.. ولی راست می گی.. خود فعل هم کار زمان رو تا حدودی می کنه و نيازی نيست يکی ديگه هم اين وسط سبز شه و بره رو اعصاب ما!.. نوشته متفاوت و جالبی بود...

امير

درود بر سر توماس مور... چطور آقا.. برگشتی به وب نوشتن دوباره...

مجتبی

يواش يواش ديگعه دارم نمی فهممت!

ياد شعری از اخوان افتادم در مورد زوان. خونديش؟

سر توماس

نه نديمش فکر کنم، یا یادم نیست. از اخوان زیاد خوندم، تو کدوم کتابشه این شعر؟