سفر (۱) : مرداد

 

یاد پارسال و این روزهای آخر مرداد که می­افتم، یه حالی به یادم میاد که دلم خیلی براش تنگ میشه... سفر مدینه  و مکه،  به خصوص یاد شب های هفته اول سفر، توی شهر دوست داشتنی من : " مدینه " .

 

چرخ زدن دور مسجد پیامبر، نصفه شب تا صبح، حالی داشت که هیچ وقت جای دیگه ای تو عمرم پیداش نکردم. یه شوقی بود تو اون زمان خارج شدن از هتل، به طرف مسجد پیامبر، ساعت یک شب...حس رفتن به یه جای مهم، مهمترین مکان ممکن، که انگار فقط منتظر تو هستن.

با اینکه در ِِ خود مسجد تا ساعت سه و نیم صبح بسته است، اما صحن بیرون صفایی داره که کم از داخل نیست....

 

توی اون مهمترین مکان، هر کاری می­تونه حالت خاصی داشته باشه که برات در حکم مدیتیشن باشه. چیزی که عمق معنیش رو پیدا کنی و باهاش معنی زندگی رو حس کنی... : معنی شعر خیام یا حس صدای لطفی (گر یه بید) رو اونجا بهتر می­فهمی..... و کتاب "پیامبر" خلیل جبران، انگار که فقط برای همین شب­های مدینه نوشته شده...  

 

کف زمین ِ صحن خارجی مسجد، از تمیزی برق میزنه؛ دوست داری با لباس­های نویی که برای اولین پوشیدی، روی اون زمین بنشینی،  کتاب بخونی، غزل­های مولوی رو با صدای لطفی – که  قاط زده و در اوج آشفتگی می­خونه- گوش بدی و عمق معناشو حس کنی . مدت ها به آسمون صاف بالای سرت و معماری چهارگوش زیبای مسجد  نگاه کنی؛ و اون گنبد سبز رنگ.... و بعد زمین وسیع صحن اطراف مسجد رو می­بینی که اون ساعت نیمه شب، خلوته، اما خالی نیست... با آدم هایی هایی که توی اون ساعت، هر کدوم ایستاده یا نشسته، غرق حال خودشون هستند و هر کدوم، به تنهایی، مالک تمام این صحن باشکوه.... عده کمی هم خوابیده­ اند، روی زمین، یا روی زیراندازی که شاید سر شب، سفره خرماشون بوده! "اصحاب صفه" در قرن 21 ام...!

 

 

عکس از : امیر بیوتک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... و بچه­ های کوچیکی که بی­خوابی به سرشون زده و در عظمت این صحن، دارند دنبال هم میدوند :

 

" واگر می­خواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید

بلکه در اطراف خود نظر کنید و اورا ببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است

 به آسمان نظر کنید و او را ببینید که در برابرتان راه می­رود

با باران از آسمان به زمین می­آید

و دست­های خود را در شاخه­های درختان برای شما تکان می­دهد."

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
مسعود

قرار نبود اين جوري اشکم رو در بياري ... آرزوي لحظاتِ مدينه ... دويدن به سمتِ حرم ... شنيدنِ نداي هيت لک ... غزلِ حافظ خواندن براي پيامبر ... و بقيع که تنها جاي تکان‌دهنده‌ي آن جاست ... کجا دانند حالِ ما ...

جستجو

آخ که يادش به خير... حيف که بيشتر آثارش خيلی زود پريد :(