دریاچه انتاریو، و کینگستن، برای زندگی

 این نوشته رو قبل از مطلب قبلی نوشتم. برای حفظ تقدم و تاخر موضوع گذاشتم بعد از اون بفرستمش.

---------------------------------------------------------------------------------------

یک هفته ­ای والده گرامی اینجا اومده بود ولایت ما و بهانه ای شد که ما مثلاً بریم یه کم تو شهر بگردیم. نتیجه این گشتن­ها و دیدن گذری ِ جاهای مختلف شرق و غرب شهر این شد که یه مقدار عذاب وجدان گرفتم که این سفر اخیر امریکا چرا به کینگستن فحش دادم! خلاصه اون دوستانی که این چند وقته  از من شنیدند که این شهر ما چیزی نداره و یا اونهایی که تو امریکا بهشون میگفتم چقدر اینجا سرسبزه، من رسماً مواضعم رو پس میگیرم! مشکل این بود که من از زمستون طولانی انتاریو و در حالی که فصل سرد اینجا هنوز تموم نشده بود، یک ضرب رفتم اون کالیفرنیای "12 ماه سال - تک فصل" و همیشه سبز. به مهدی اونجا گفتم بابا چقدر اینجا سبزه! میگه اونجا مملکت شما مگه بیابونه؟! الان که شهرمون رو نگاه میکنم، قشنگی از در و دیوار میباره. یه منظره­ هایی رو هم فکر میکنم فقط میشه تو همچین جایی دید: دریاچه بزرگ انتاریو و فضای بسیار زیبا و سرسبز حاشیه اش رو به فاصله 5 دقیقه از دانشکده یا خونه ات داشته باشی شاید خاص همینجا باشه که شهر کوچکه.  عملاً هچین مفاهیمی توی شهرهای بزرگ که اسماً حتی کنار اقیانوس هستند، مثل نیویورک و لس­انجلس و ونکوور کاملاً بی معنیه و برای رسیدن به کنار اقیانوس باید کلی بری تا به یه محل عمومی برسی.

دانشگاه اینجا چسبیده به دریاچه است. شهر همیلتون که یک سال و نیم پیش اونجا بودم اون سر دریاچه انتاریوست. الان ۳۰۰ کیلومتر به طرف شمال شرق، این سرش در کینگستن هستم. یک بخش عظیمی از شهر محدوده نامکشوف شهر برای دانشجوها محسوب میشه که همه دور و بر downtown و دانشگاه و این منطقه­ها ترجیح میدن ساکن باشن. در حالی که منطقه غربی شهر و به خصوص در امتداد دریاچه به غایت زیباست و فضای انبوه خالی ای هم اونجاها وجود داره که جون میده واسه زندگی دوره بازنشستگی !  اینکه یه خونه لب آب بخری (تا دلت بخواد اینجا ازین خونه­ ها هست، حالا گرون البته) و صبح از خواب پاشی بری تو آب یا جلوی خونه­ات کانوسواری کنی (چقدرم من الان ازین کارا بلدم!) و بعدش با 10 دقیقه رانندگی بری سرکارت یا دانشگاهت....وه­ ه ­ه ­ه چه شود! (آخ اومدم بچه رو بزنم، چوب خورد کوزه روغن شکست!) منطقه غربی و محدوده دانشکده افسری کانادا و توپ و تفنگ هم یه چیزی شبیه ارتفاعات ولنجک بود که چشم­ انداز همه شهر رو داری، اونم شهری با این همه رودخونه و خلیج و دریاچه و سرسبزی بهار و تابستون و زیبایی پاییز. سردی زمستون به نظرم چیز بدی نیست، اما طولانی بودنش روی اعصابه. 4 ماه زمستون شدید حوصله آدم رو سر میبره. کینگستن به نظرم یک مدل خاصیه، نسبت جمعیت به وسعت شهر پایینه و کلی فضای عالی و زیبا برای توسعه وجود داره، اما صنعت منعت و این چیزها تعطیله. تخمین میزنم که وسعتش از همیلتونی که 3 برابر کینگستن جمعیت داره کمتر نباشه و شهر هم کاملاً زیبا تره، هم از نظر طبیعت، هم معماری. نمیدونم از اوشگولی سیاسیت گذاران شهر بوده یا ترجیح مردم شهر که خواستند اینجا رو کم جمعیت حفظ کنند. وگرنه وقتی اینجا 150 سال پیش پایتخت اول کانادا بوده (بین پایتخت های چهارگانه) و این هم پتانسیل رشد، غیر عادیه که اینجوری کم جمعیت مونده باشه. به جز دانشگاهQueen’s  ، اون دانشکده افسری (با 130 سال قدمت و کلی  رشته تحصیلی)  و توپ و تانکشون هم چیر مهمی واسه کانادیی ها محسوب میشه  (طبیعتا به گروه خونی خواننده های این وبلاگ نمی خوره). . تابستون ها که دانشجوهای لیسانس این دوتا دانشگاه از شهر میرن، جداً انگار 20 درصد جمعیت شهر کم میشه. چون خیلی هاشون اهل تورنتو و اتاوا و مونترآل - که نسبتاً نزدیک اینجان - هستند. خلاصه ملت، اینجا جای خوبیه، من حرفامو پس گرفتم! هرچند که هنوزم در این سن، زندگی تو شهر بزرگ رو ترجیح میدم، اما بر خلاف قبل به نظرم راجع به گزینه­ های دیگه ای هم برای زندگی میشه جدی فکر کرد.

 

.

/ 1 نظر / 4 بازدید
holmes

سروش جان ....هوش از سر ما ربودی.... نديده عاشق کينگستون شدم...!!! زمين فوتبال هم داشته باشه که ديگه تووپه... آقا ببين مظنه زمين ممين چنده اون طرفا.... حالا جدی ولی .....خيلی جای با حالی هستی... زمستون طولانی هم باجاله ...دوسش دارم. جام جهانی رو چطور ميبنی؟ به والده مکرمه سلام فراوون برسون.