در احوال هجرت

حدود یک هفتهپیش دومین هجرت زندگیم رو شروع کردم. اولیش تابستون ۸۳ بود که برای برنامه Exchange میرفتم کانادا. دفعه دوم که رفتم کانادا (تابستون ۸۴) دیگه هجرت نبود؛ فقط سفر بود. مختصات هجرت دیگه صدق نمیکرد.

 

هجرت حس خاص خودش رو به آدم میده. کنده شدن از جایی که بودی سخته. به طور ملموسی حس میکنی اطرافیانت رفتنت رو دارند حس می­کنند. اونها هم این تلقی رو دارند که یک چیزی داره کم میشه. بار اولی که از ایران میرفتم، با اینکه فقط برای 5 ماه بود، این حس وجود داشت. بار دوم که بنا بود خیلی طولانی­تر باشه اینطوری نبود. انگار دیگه بی تعارف قرار نبود دل آدمها برات تنگ شه، یا دل تو برای آدمها. خداحافظی­ها رفع تکلیفی بود. گاهی خنده دار بود، حتی به بعضی از افراد نزدیک برای خداحافظی زنگ میزدم، میگفتن این چند روز آینده میایم یه سر ببینیمت، بعدش کلاً یادشون میرفت! وقتی با خودم هم بی تعارف میشدم، میدیدم خوب منم به جر برای یه عده معدود، همچین اشتیاق و دلتنگی ای ندارم، پس چرا باید اونها داشته باشند...

 

هجرت لوس بازی نیست! اگه رفتی بهتره زیاد پشت سرتو نگاه نکنی. اگه برگشتی توجیه باش که دیگه توریست محسوب میشی، دیگه جزء پازل اونجا نیستی. الان فکر میکنم که شاید یه دلیل اصلی که ۷ ماه آخر حضورم در ایران خیلی خوش گذشت، به خاطر این بود که توریست بودم در واقع! آره "۷ ماه" توریست، میشه. ممکنه وقتی برگشتی،مثل همیشه از ته دل استقلالی باشی(!)، هنوز خراب دماوند و اتوبان های هردمبیل تهران، رفتن به دانشگاه به حد اعلا شنگولت کنه، آدمها کلی تحویلت بگیرند، حتی بعضی آدمهای فامیل که قبلاً به زور جواب سلامت رو میدادند، به صرف اینکه از "کانادا" برگشتی با ستایش بهت زل بزنند! یا بقیه هم بفهمن که اخبار روزنامه ها رو با جزئیات تعقیب میکردی، اما به هرحال تو جزء پازل نیستی.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

هجرت دوم رو هم عمیقاً حس کردم. این ۱۴ ماه متعلق به کینگستن و شرق کانادا شده بودم. حالا شاید اون شهر کوچیک برام جذابیت زیادی نداشت، یا بعضی مشکلات دیگه؛ اما به هرحال مال اونجا بودم، یه چیزی از اونجا مال من بود، من جزء پازل بودم. دریاچه انتاریو جزء فلسفه زندگیم شده بود! حس کنده شدن در دو روز آخر به شدت وجود داشت. هم خودم این حس رو داشتم، و هم دوستها، همکلاسی ها، همکارها، اطرافیان و ... این حس رو صراحتاً القا میکرند.

 

۷-۸ روز پیش، با سلام و صلوات، پروژه­ هایی که دستم بود تموم شد. یک هفته قبلش هم که جشن فارغ ­التحصیلی و کلاه بوقی و لباس هری پاتر پوشیدن بود. خوش گذشت! مراسم برای همه کسایی بود که تابستون امسال درسشون تموم شد. فکر می­کنم بهترین موقع ممکن از کینگستن رفتم! سر فرصت همه رو دیدم، کارها آبرومند جمع شد و یه کم بیشتز ار تعهدم هم جلو رفت.

 

دو سری مفصل هم تقریباً همه دوستان رو دیدم: مراسم فارغ ­التحصیلی تو دانشگاه و هفته بعدش، شب آخر، مهمونی تو خونه ­ام. تشابه موقعیت­ها (حس خود آدم و اطرافیان، و همینطور تغییرات این حس ها – چیزی که بهش میشه گفت دینامیک هجرت) با هجرت سال 83 هم خیلی ملموس بود. اگه بخوام هجرت رو تو یه ویژگی خلاصه کنم، تمامش رو به تعامل و واکنش­های آدم­ها و اون حس "پازل" ربط میدم. 

از اونجا چند روز رفتم مونترآل، با زندگی ای که تو دوتا چمدون، یه جعبه کاغذ و ساک دستی جا میشد! همینم زیادی بود البته! یه بخشیش رو هم تو مونترآل ریختم دور. اضافه بار میشد احتمالاً! اون چند روز مونترآل هم همراه نزدیکترین دوستای ایرانی و کانادایی 14 ماه اخیرم گذشت. بعدش هم پرواز به ونکوور.

 
الان – از وقتی از کینگستن رفتم - ۸ روزه مال هیچ جا نیستم. تو جیبم کلیدی برای خونه و دفتر کار ندارم! احتمالاً بین ۱ تا ۱.۵ ماه دیگه میرم ایران. تا اون موقع هم تصمیم میگیرم که برای کار کانادا میخوام برگردم یا نه.

 

طبیعتاً جای بعدی که مستقر بشم هجرتی اتفاق نمییفته، چون مبدأی وجود نداره!

/ 5 نظر / 6 بازدید
مريم

نکاتی که گفتي هجرت و جزء پازل نبودن و ... رو خيلی درک می کنم. ولی همه در دوره های مختلف زندگی يه جورايی درگير مواردی ميشن که انرژی زيادی ميبره. All I can say: Don’t be disappointed, go ahead. Good luck.

سر توماس

ممنون مريم. آره، آسون که نيست طبيعتا. اما من از چيزی نااميد نيستم اصلا ها!

اعظم

سلام مورموری جان :) من فکر می کنم خود رسيدن به اين طرز تفکر از مبدا داشتن بيشتر می ارزه...راستی من فکر می کنم بهترين مبدا خونه آدمه اونجا که مامانش اینا هستن! (اگه بخواهیم در ابعاد خودمون و این دنیا تعریف کنیم) حالا لزوما با ديدگاههای کمال طلبانه ات يه کمی شايد نخونه.... کلا خيلی خوب بود اين نوشته ات مور عزيز :)

مليله

مبدا خود آدم نيستش؟ يه جوری شدم بعد از خوندن نوشته ات....:(.....................

امير

سلام موری جان، آقا اميدوارم بتونی يه کار توپ پيدا کنی... هجرت که هميشه هست... البته هجرت زندگی آدم رو بعضا ناپايدار می کنه اما خب شايد اقتضای سن و طبع ما اينطور باشه که فعلا مهاجريم!