شهر (۲)

این یکی شهر، مراماً قسمبل (!) (ghasamable) نیست، البته برای من. هر چند زمستون انتاریو واقعاً زیباتر از بریتیش کلمبیاست.

تورنتو رو نمی فهمم. یعنی هنوز، بعد از چندین و چندین بار دیدن این شهر تو فصلهای مختلف. اگه بگم شهر بی روح، شاید کم انصافی باشه. اما من که هیچوقت روح بزرگی نتونستم توش پیدا کنم. طبیعتش خوبه، اما ساخته های انسانیش هیجانی نداره. نه نظم های تکراریش به دلم میشینه، نه بی نظمی های شلخته اش.

بگذریم، زمستون سفید انتاریو، با برفهای تند و تند و  تپه ها و درخت های سفید انبوهش، خیلی قشنگه. شاید تورنتو - پایتخت استان انتاریو -  هم میتونست خیلی دوست داشتنی تر باشه  اگه آدمهاش از باریدن برف بیشتر خوشحال می شدند.

/ 4 نظر / 7 بازدید

من تازگی ها دارم روزی ۱۷ رکعت وبلاگتو می خونم..نمی دونم چرا... اين نوشته چقدر قشنگ بود...

فهميدم چرا... از قبل نوشته هات برام جالب بود اما تازگی می بینم بعضی زيبايی و مختصر نویسی خاص خودت رو قبل کمتر بهش توجه کرده بودم...وقتی يه نوشته اتو چند بار می خونم می بينم بعضی چيزای جالب که بار اول آدم نمی بينه توش رعايت شده :) مثلا همين نوشته ساده ای که دارم براش کامنت می گذارم (اینو نوشتم جون کتمنت قبلی ام توضیح احتیاج داشت)

کيوان

ا! شما ديگه کی بيدی؟ من چرا دوستتم؟ کی هستی بلا؟‌

سر توماس

شما یه مقدار حدس بزن، اگه پیدا نکردی، راهنمایی میکنم! ;-)