اول تیر- بوی کاج (۲) [ادامه]

 

نگاه کردن به لشکر ماشین های با پلاک تشریفات دیگه بسه. هوا داره خنک میشه، از پمپ بنزین ولنجک هم رد میشم و از زیر یه تعدادی کاج کج وکوله کنار اتوبان می­گذرم. چه بوی خوبی... عجیبه...چرا تو این 24 سال و 9 ماه حس نکرده بودم که درخت کاج هم میتونه اینقدر بوی خوبی داشته باشه؟ غرق بوی کاج­هام که هی میاد و میره، که جلوی ساختمون بزرگ صدا و سیما می­رسم که آقای ضرغامیش بزرگوارانه موافقت کرده در طول جام ملتها، اخبار ساعت ۲۲:۰۰ - به دلیل همزمانی با پخش زنده - ساعت ۲۲:۲۵ پخش شه. چرا جواد خیابانی دیگه این مرحمت کریمانه ی رییسش رو هر ۵ دقیقه یه بار یادآوری نمی کنه؟! 

طاقت نمی­آرم، جلوی یه درخت کاج می­ایستم و برگش رو قشنگ بو می­کنم؛ این دفعه بو برام آشناست...

 

بوی اون برگ میبرتم به 19-18 سال پیش... پیش درخت کاج کوچولوی جلوی خونه عمه ­ام تو کرج، با میوه­های کوچیکش... نمی­دونم چرا از بوی برگ کاج یاد این موضوع افتادم. اما تصویری که بلافاصله بعد از خاطره کرج و خونه عمه رفتن­های اون موقع و بازی کردن با نوه­های عمه­ام یادم میاد، تصویر کسیه که اون موقع بود.... و یه مدت کوتاهی بعدش دیگه نبود.  "مینا خانم" همسر پسرعمه­ام، که با خانواده عمه­ام تو یه ساختمون زندگی می­کردند و وقتی من 6-7 سالم بود – و اون احتمالاً هم­سن الان­ من بود – سرطان خون گرفت و با بچه دومی که حامله بود، فوت کرد. فکر کنم این اولین تجربه دیدن مرگ کسی تو فامیل نزدیک ما بود که مفهوم مرگ رو دیگه کاملاً می­فهمیدم. اما پسرش، که هم­بازی من بود و 3 سال کوچک­تر از من، یادمه که درکی از این مفهوم نداشت. می­گفت: " مامانم رفته، میریم یه مامان دیگه می­خریم..."

اولین باره که بعد از این همه سال، جدی یاد مینا خانم می­افتم. یه تصویری از صورتش تو ذهنم هست، اما بیشتر از اون، چادر سفیدی که تو خونه همراهش بود و اینکه با من خیلی مهربون بود، یادمه...

 بوی برگ کاج و یاد چادر سفید مینا خانم....

---------------------

دارم به تقاطع پارک ­وی نزدیم میشم. به تابلوی هتل استقلال می­رسم. می­بینم نوشته : " هتل پارسیان الهیه(هتل استقلال سابق)"!!! ببخشید! اینجا مملکت ایرونه؟! انقلاب شده تازگی باز و ما نفهمیدیم؟

---------------------

به ولی­عصر می­رسم. تو حالت­های عادی که بدون ماشین باشم، اول بزرگراه مدرس تاکسی سوار میشم و اون فاصله نسبتاً کوتاه  رو با تاکسی تا سر افریقا میرم. اما الان، پیاده اومدن مزه کرده و دوست دارم همینجور پیاده برم، اونم با دیدن خیابون ولی­عصر با درخت­های چتریش. یاد سال دوم دبیرستانم می­افتم که یه روز – فکر کنم 4تیر 1374- خیابون ولی­عصر رو از اول تا آخر پیاده رفتم. یعنی از میدون راه ­آهن تا تجریش!

اما الان میخوام برم خونه. پس یه مقدار میرم تا به خیابون فرشته برسم. دوباره یاد فیلم "سقوط" می­افتم. اما این دفعه نه به­خاطر زجر گرما، بلکه به خاطر لذت پیاده­ روی و به خصوص به یاد اون آهنگ تو فیلم :

...London bridge is falling down, fallin down, fallin down

سر فرشته، میرم تو یه بقالی و یه مقدار خرت و پرت واسه خونه می­خرم. یه ماء­الشعیر می­خورم و راه می­افتم.

---------------------

پیاده اومدن دیگه به اندازه قبل لذت­بخش نیست. دست­هام رو با خرت و پرت پر کردم.

بارت که سنگین شد، دیگه مثل قبل از طی کردن مسیر لذت نمی­بری...حتی اگه مسیر، سر پایینی ِ فرشته باشه.

---------------------

­پیاده­ روی هنوز هم لذت بخشه، اما خوب نه مثل قبل. هوا خنک شده؛ سایه درخت­ها افتاده و بادی که یواش میاد، بوی سبزی و درخت­ها رو تو هوا پخش می­کنه. اما این بوی خوب، منو یاد چیزی نمیندازه! پیش خودم میگم وقتی به سربالایی قبل از خونه برسم، حتماً یه چیزهای دیگه­ای هست که یادم بیاد.

---------------------

سر کوچه ­مون یه تابلو جدید فلش ­دار هست که بار اوله می­بینمش و نوشته: " بن بست نیستان" و زیرش هم : " برج ک." . کم مونده بنویسن : " طبقه...، منزل آقای ..." !

ساعت رأس 7:00 عصره که می­رسم به در خونه.

---------------------

حتی اگه گرما، کلافه ­کننده باشه، تیر امسال قراره که برای من بوی آرامش بده. این رو امروز، روز اولش به من گفت....

 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سر توماس

مازوخيسم يه اصطلاح روانشناسيه، به معنی "خود آزاری". مشابه سادیسم که میشه " دیگر آزاری"

مهدي كوچيكه

خيلي معركه بود مدتها بود با خوندن يه وبلاگ اينقدر اينقدر دچار نوستالژي نشده بودم.

جوینده

تسليت ميگم شکست تيم گرامی رو!... ولی خوب بازی کرد تبريک :)

جوینده

راستی : يه جک بيمزه : يه دفعه يه مازوخيسته به يه ساديسميه ميگه لطفا بيا منو بزن! مازوخيسميه ميگه : عمرا... :))

A.T.K.T

۱- سلام ۲- آقا خوش به حالت!!! - روز ۱۳ که برات شانس مياره - تير آرامش - مرداد شادمانی - شهريور خوشبختی - مهر ... (آقا دست ماهم بگیر) ۳-به يادش

امیر bio

قشنگ بود!

دختر شرقي

آدم فقط وقتی حال غريبی داشته باشه می تونه اين همه بنويسه بهم ثابت شد که کلا نويسنده خوبی هستی کتاب بعدی ادبيه؟ MBA و ادبیات و .... چه شود !

جوینده

سلام توماس جان... خيلی ممنون از نظر جامع و عالي ات... والله چرا اينا هم يک جورايی جامعه اشون دينی و خيلی مذهبی اند ... مخصوصا امريکا... ولی مساله اينه که خوب به نظر مياد دين رو يه جوری تغيير دادن که به نظر مياد درست نيست... يعنی از قرون وسطا به بعد کلا سيستمشون فرق کرده و از همون موقع هم بوده که وضعشون خوب شده! ممکنه حرفت درست باشه که اصل دين اخلاقه ولی خوب دين اسلام به نظر مياد که اصل دين توحيده نه اخلاف لزوما ( اصلا اخلاق يعنی چی؟) به هر حال من خيلی دوست دارم اين بحثو ادامه بديم و به نتيجه برسونيم .. اگر پايه باشی :)

جواد

بابا فهمیدیم خونتون خیابون فرشته اس و ماشین هم داری......یه خورده کلاس بزار!!!!اینارو نداشتی به چی پز میدادی.

سر توماس

1) شرمنده؛ خونمون تو فرشته نيست! حالا شاید از نظر شما یه جای "با کلاس تر" باشه(!) یا شاید هم "بی کلاس تر" :) 2) ماشین رو راستش یادم رفت بگم : 2 تا الگانس تو خونه داشتم که یکیش جا سیگاریش پر شد انداختمش دور! 3) پیام رو خوب گرفتی ها...! "To the Point" ;-)