ادکلن (1)

ادکلن، مطلقاً، خشن ترین هدیه ایه که میشه به یه نفر بدین. چون اون آدم رو محکوم میکنین به اینکه یکی دو سال، هر روز به یاد شما بیفته. فراتر از هر روز، چون اون بو هر لحظه ممکنه بیاد سراغش.

بعد از ادکلن چی؟

مممم... فکر کنم سر رسید هم میتونه این کار رو به خوبی براتون انجام بده.

دم غروب، برای چندمین روز متوالی، رقم های کد رو یکی یکی وارد می کنم، اول سریع، بعد یواش یواش. 0، 2، 1؛ به 5 که می رسم، وسواس به اوج میرسه. فرق بین بودن و نبودن این 5، فرق ندیدن و دیدین طلوع آفتاب* فردای تهرانه! میدونم شدیداً دلم میخواد 5 هم باشه، اما حس ترسناکیه، اینکه یک عدد تعیین کنه که چند ساعت دیگه، همین فردا صبح، اینجا نیستم.

5، وارد شد. نه، امروز هم نبود. در عین حال گرفتگی میخندم: هه هه، فردا هم تهرانم!

حس احمقانه ایه، توی خیابون راه بری، و ندونی همین فردا کجایی. نمیدونم این خیابون ها رو دیگه کی قراره ببینم: خیلی زود، خیلی دیر، یا خیلی متوسط. هر روز زندگی واسه خودش یه روز آخر شده. تو هر خیابونی یه تصویر و یه خاطره میاد جلو. شدم اون زندانیه تو معما، که هر شب ممکنه بهش بگن فردا اعدام میشی، یا فردا آزاد میشی (یا هیچی نگن). یعنی یه ترکیبی از این دو تام.

دوستان هم که تو این زندگی "هرروز دم آخری"  از حالگیری دریغ نمیکنن. من از اول سعی کردم تو این سفر اجباری که معلوم نبود تهش کِی میشه، کمتر کسی رو ببینم، اما نشد. الان دیگه دیدن و ندیدن حتی کوتاه هر آدم دوست داشتنی ای، روی اعصابه.

 

* خوانندگانی که با مراتب ِ تن لشی ما آشنا هستند، میدونن که معولاً در زمان طلوع آفتاب خوابیم. لذا بیشتر کارکرد استعاره ای داشت اون جمله!

/ 1 نظر / 7 بازدید

mibakhshi ke ba takhir daram comment midam vali fekr mikonam dar mored to beshe be CD Shadmehr ham eshare kard [شوخی]