مشاور 

۱) یه کم که فکر می ­کنم، می بینم تو بدترین مشاور زندگی من بودی! اینقدر هم انصاف دارم که قبول کنم احتمالاً منم بدترین مشاور زندگی تو بودم. هردومون هم اینقدر کله خر و قد بودیم که خیلی به ندرت حاضر می شدیم اصلاً از کسی مشورت بخوایم. میزان بدی مشورت هایی که به هم دادیم رو با نتایجی که اون مشاوره ها به بار آوردند می سنجم.

۲) یه کم که فکر می ­کنم، می بینم تو بدترین مشاور زندگی من بودی. شاید حتی بدتر از پدر و مادر! شایدم نه. حالا شاید اصلاً مقایسه درستی نباشه. مثل دوست داشتن پدر و مادر که میگن با بقیه ی دوست داشتن ها نمیشه مقایسه اش کرد.

خیلی ها معتقدند که هیچ کس بیشتر از پدر و مادر آدم، آدم رو دوست نداره. راستش من اینجوری فکر نمی کنم. بعضی وقتها این درسته، بعضی وقتها هم نه. اما به این اعتقاد دارم که تقریباً تمام پدر و مادرها، جز خوبی برای بچه هاشون نمی خوان. این هم دلیل نمیشه گاهی کارهای احمقانه نکنند.

تقریباً از اوایل دبیرستانم بود که تصمیم گرفتم به حرف پدر و مادرم نباید چندان گوش بدم! حالا نه اینکه قبلش گوش میدادم، اما ازون موقع دیگه پیش فرض شد گوش ندادن. پدر و مادری که در مقیاس نسل خودشون، جزو تحصیل کرده ترین ها و موفقترین ها بودند. اما به این نتیجه رسیدم نظرهاشون بیشتر برام مضره تا مفید. اوایل شاید لجبازی نوجوانی موثر بود، اما بعدش دیگه واقعاً اعتقاد منطقیم این بود. از این روشم هم پشیمون نشدم. حالا میخواد کلی از دوست و فامیل بیان از پدر من مشورت بخوان، یا مادرم همین الان هم تو سن بازنشستگی مشاور خانواده باشه تو فلان موسسه. اما حرفاشون واسه من مضره!

احتمالاً مشکل از این دوست داشتن زیاده. شاید هم از دوست داشتن بدون انتظار. از هرچی که هست و من نمیدونم، تو بدترین مشاور عمر من بودی.

۳)  آره، از اوایل دبیرستانم بود که دیدم به حرف پدر و مادرم نباید چندان گوش بدم؛ و تو هیچ چیزی هم ازشون نظر نخوام! فکر کنم هم به نفعم شد. اما به "راهنمایی های تو" تا دقیقه ی 90 گوش دادم. حتی تا خود دقیقه ی 120 هم! فقط از دقیقه ی 120 تا 122 بود که دیگه بهت گوش ندادم. تو هم همینجوری بودی: تا همون دقیقه ی 120 فکر کنم به حرفای من گوش دادی. از 120 تا 122 دیگه تو صورتم حرفامو رد می کردی، اما جایی که من نبودم می رفتی و سعی می کردی با همون حرف ها کسان دیگه ای رو قانع کنی و ثابت کنی حق با منه! اینم از قدیت بود.

۴) شک ندارم که مشاوره دادن هات به من برات آزاردهنده بود. تو هم میدونی که برعکسشم واسه من آزاردهنده بود. احتمالاً از همین رو اعصاب بودن بود که یه نظرهای میدادی که هر حرکت ضد اینرسی من رو خشک کنه. قبول، مشاوره دادن های منم واسه تو همین بود. مثل نظر دادن های بابام! همیشه اولین دغدغه اش تو هر کاری که من میکنم- حتی وقتی کاری به سادگی چاپ کردن یه کتاب زرده -  اینه که نکنه سر من کلاه بره! نکنه تو هم میترسیدی سر من کلاه بره که اونجوری نظر میدادی؟! مممممم.... بذار فکر کنم. آره، واسه من که اینجور بود: من از ترس اینکه نکنه سر تو و کسای دیگه کلاه بره بود که اونقدر مشاور بدی برات بودم!

جدی فکر کنم کِرم از همون بی انتظاریه که باعث میشه در نهایت حسن نیت، آدم ها همچین گندهای بزنن. زنده باد منفعت طلبی!

۵) حدود دو ماه پیش نشسته بودم تو سالن غذای دانشگاه. تنهایی، خوش خوشک، کاغذهامو پهن کرده بودم رو میز، یه ناخنکی (با چوب ژاپنی!) به ناهارم میزدم و با مقاله ها و کاغذها حال میکردم. سرم رو بالا کردم یه لحظه، همون موقع دو تا پسر کانادایی از روبرو میومدند و به من لبخند زدند. اومدند جلو گفتند ما جزو فلان گروه مسیحی تو UBC هستیم. حوصله داری یه ربع گپ بزنیم؟ غیر منتظره بود. استقبال کردم، و از یه ربع به نیم ساعت کشید. نصف مدت رو از من راجع به عقاید و طرز فکرم پرسیدند، نصف زمان رو من از اونا. خواستم ازشون یه کم راجع به گناه نخستین (original sin) ما و منطق به صلیب رفتن عیسی برای پاک شدن اون گناه برام توضیح بدن.

از توضیح های اونا اصلاً قانع نشدم. اما مثالی که سرش صحبت کردیم جالب بود. پسره میگفت: وقتی که آدم با نهایت حسن نیت، میره گند میزنه، و بعدش هرچی میاد درستش کنه، باز یه جای دیگه قضیه خراب میشه، این همون اثر گناه نخستینه. همه ی ما تا خرخره بدهکاریم، هر وقت هم بخوایم بدهی ای رو پاک کنیم، باید از یکی دیگه قرض کنیم، که این باعث بدهی جدید میشه. یکی باید بیاد بدهی ما رو صاف کنه که خودش به هیچ کس بدهی نداشته باشه و ... ادامه قضیه.

از نظر منطقی قانع نشدم، اما مثال جالبی زد.

۶) حرفام با توی مشاور تموم نشد. اما نمیدونم دیگه چی بنویسم. یعنی یه چیزی راجع به همون 122 نوشتم، بعدش بی خیال شدم پاکش کردم!

۷) میخوام برم الان یه کم وبلاگ بخونم. یه وبلاگی تازگی دیدم که بد چیزیه! لامصب اینقدر هم زیاد نوشته که هرچی میخونم تموم نمیشه. سهند زده عینکمو کج کرده، عینک رو بزنم، صورتم رو اذیت میکنه یه کم. یا عینک نمیزنم، یا با عینکِ آفتابی- طبی تو خونه میچرخم! چشمام جدی درد گرفته از بس اینجوری پای این وبلاگه نشستم، اما دلم نمیاد ول کنم.  

۸) دیشب رفتیم taco bell. چند تا بسته سس تاکو مونده که الان یکیشو باز کردم و دارم هویج میزنم توش و میخورم! ترکیب مضحکیه!

۹) نشد ما یه دفعه مثل آدم و بدون هیجان زدگی بریم سفر! جدی نشد ها.

/ 9 نظر / 3 بازدید
آشنای قديمی

ساده ای و در عين حال پيچيده.

نويد

اینتلک-چوالی دیگه! ما که به جز اون قسمت سس و هویج (!) چیزی دیگه ای سر در نیاوردیم.

اعظم

وای نويد مرسی، احساس خنگيت بهم دست داده بود

سر توماس

گير ندين ديگه! قبلا که گفته بودم: http://sirthomasmoore.persianblog.ir/1386_2_sirthomasmoore_archive.html#6717326

مليله

ميشه من يه ريزه گير بدم؟

مليله

منظورم اينه که حالا کسی بياد و گير بده با همه اين اوصاف چی کار می کنی؟ اخم می کنی بهش؟

سر توماس

ما کوچکتر ازونيم که اخم کنيم (تواضع آبدوغی!)

نعنا

کی اين قدر خوشبخت بوده که بدترين مشاور زندگی تو باشه؟ :)

نرگس

اين نوشته جقدر قشنگه ...اون ضرب «تو بدترين مشاور من بودی» هر جند قدم يه بار چقدر اين نوشته رو قشنگ کرده...