اول تیر- بوی کاج (۱)

 

ساعت از 4:30 بعد از ظهر گذشته و دارم از دانشگاه برمی­گردم. هوا، هنوز حسابی گرمه، به ­خصوص تو ماشین من که به خاطز خرابی فیوز، کولرش کار نمی­کنه. گرمای تیر رو میشه خوب حس کرد...

 

چراغ سبز نیایش رو رد می­کنم و می­پیچم توسئول. چشم ­انداز ترافیک وحشتناکی رو جلوم می­بینم. نمایشگاه خودروست؛ ترافیک از چمران تا 10-20 متر جلوتر از من که تازه پیچیدم تو سئول اومده. سریع به کنار میام تا یواش یواش دنده عقب بگیرم و با دور زدن، دوباره بندازم تو نیایش. می­دونم با این ترافیک تا 1 ساعت دیگه شاید برسم تازه سر چمران. دارم میام عقب که یه پلیس جوون بهم اشاره میکنه دنده عقب نیا. چشمکی می­زنم و بازم عقب میام. پلیس جلو میاد. میگه : "دنده عقب نداریم که!" با خنده بهش میگم: "این عقب اومدن و دور زدن من که چیزی رو مختل نمی­کنه؛ 2 سوت دور می­زنم ، میرم!"  با لحن خوبی میگه: "نمیشه، شلوغی رو دیدی، میخوای دنده عقب بیای. بقیه رو هم نذاشتم دنده عقب بیان..." حق با اونه. قانون، قانونه و این حرفا، توجیه چند متر دنده عقب اومدن نمیشه.

---------------------

 

ترافیک تو سئول، جداً خیلی ناجوره. دیگه نه راه پس هست، نه پیش.  سرعت پیشروی ماشین­ها خیلی کمه؛ اما بدتر از اون آفتاب شدیده که با زاویه تند، از سمت غرب تو ماشین و روی صورت من می­تابه. کولر ماشین کار نمی­کنه، ماشین هم ساکنه و طبیعتاً هوا جریان نداره و تو ماشین شرشر عرق می­ریزم و همینجور با دستمال کاغذی، عرق صورتم رو خشک می­کنم و یه دستمال رو کامل روی سمت چپ صورتم میگیرم تا کمتر بسوزم. ضبط رو روشن می­کنم؛ کریس دبرگ میخونه، سعی می­کنم یه کم تمرکز کنم و بفهمم چی میگه تا این جهنم رو راحت­تربتونم تحمل کنم. اما تو این وضع نمیشه؛ فقط خیلی گنگ، “We’ll return” هاشو می­فهمم. بد گرمایی شده. ضبط رو خاموش می­کنم.

 

---------------------

 

ساعت حدود 5:20 شده. گرما کلافه ­کننده است و از اون بدتر اینکه هنوز کلی تا ته سئول مونده. به فکرم میاد ماشین رو یه جای خوب بزنم کنار و پیاده راه بیفتم. کار معقولی به نظرم میاد تو این وضعیت!

یاد فیلم "سقوط" (Falling Down)، با بازی مایکل داگلاس می­افتم که اول فیلم، تو ترافیک و گرما مونده و از شدت کلافگی، ماشین رو پشت ترافیک ول می­کنه و پیاده راه می­افته سمت خونه­اش. من اقلاً یه درجه تخفیف دادم و ماشین رو زدم بغل!

 

---------------------

 

بیرون هم گرمه و آفتاب؛ اما جهنم فقط داخل ماشین بود. بیرون گاهی باد خوبی میاد و یه کم آدم خنک میشه. اما سایه ­ای پیدا نمیشه. بالای سر آدم تو خیابون سئول، برهنه و خالیه؛ درست برعکس خیابون ولی­عصر که درختها از دو طرف خیابون،روی آسمون به هم نزدیک شدن. دلم می­خواد یه موتور دربست(!) کرایه کنم که تو این ترافیکِ قفل شده، من رو بتونه برسونه خونه. یاد اون 2-3 دفعه­ای می­افتم که تو ترافیک می­موندم و می­زدم کنار و موتور کرایه می­کردم(!) تا خودم رو به کلاسم،که 30-40 تا دانشجو داشت، زودتر برسونم. البته یک کوچه پایین­تر پیاده می­شدم تا دانشجوها یه دفعه نبینند و نگن : " استاد(!) با موتور اومد کلاس!"

تو این برهوت، موتور هم واسه کرایه پیدا نمیشه. اما راهپیمایی تو این گرما و آفتاب، زیاد هم سخت نیست. زودتر از اون چیزی که فکر می­کردم، سئول تموم میشه و به چمران می­رسم.

 

---------------------

  

پیاده­ روی داره کم کم داره خوش میگذره! چمران شمال-شرق، برخلاف جنوب-غربش، خلوته. اما دیگه دوست دارم پیاده برم. با اینکه خیلی تشنمه. کم کم به در شمالی نمایشگاه نزدیک میشم میرسم به یه فضای سبزی که بشه بهش گفت نیمچه پارک. یه پیرمرد باغبونی، رو تخت لم داده. میرم بهش سلام می­کنم و ازش می­پرسم که آب کجا میشه پیدا کرد؟ میگه آب نیست؛ در حالی که بغل دستش، بشکه شیردار بزرگ آب خوردن هست!

راهو ادامه میدم، توی همون نیمچه پارک؛ با تقریب خوبی و صرف نظر از استثناها، میشه گفت اونجا فقط یه تعدادی زوج جوون هستند که فاصله کله ­هاشون با هم، مستقل از نوع پوششه (چادر، مقنعه، روسری، یا تقریبآً بدون روسری)؛ اونم نزدیک بزرگراه! کلاً از  مشاهده ی از کثرت به وحدت پدیده ها چیز خوبیه!

حالا دیگه به در شمالی نمایشگاه رسیدم. اونجا اینقدر دستفروش وول میزنه که حتماً چیزی برای رفع عطش پیدا میشه. پیش خودم فکر می کنم به این تشنگی عادت کردم و یه ابهتی به راهپیماییم داده و دوست ندارم از دست بدمش. اما بعد به نظرم میاد این یه گرایش مازوخیستیه و باید سرکوبش کنم! از یه دست­فروش، یه بطری "نوشاب" می­خرم. دیشب که برای امتحان امروز بازاریابی می­خوندم، دیدم که ارزش Brand ِ کوکاکولا، 84 میلیارد دلار برآورد شده. اما اینجا، نوشاب پیدا میشه. پس بی­خیال ِ Loyalty ! به قول نوید، Switching Cost  صفر بود!

 

---------------------

 

دلم نمیاد حالا که سایه خوب و جای سرسبز واسه نشستن پیدا شده، نشینم. میرم یه جای خلوت تو چمن­ها. البته چمنش خیلی تعریفی نداره و شلوار من هم روشنه.  کاغذ باطله تو کیفم ندارم. دو برگ مثلاً جزوه ارتباطات دکتر م.خ. ، که راجع به فرمت پروژه درسه (و هفته پیش تحویل دادیم) رو میذارم زیرم. از بالای این تپه، به اتوبان خلوت نگاه می­کنم که حدود 20-25 تا ماشین آخرین مدل پلاک شریفات و الگانس پلیس، پشت سر هم ازش میگذره.

یه زنگی بابک می­زنم...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید

اگه مردهاي تو قصه بدونن كه اينجايي براي بردن تو با اسب بالدار ميتازن