(2) On a Date


اول می خواستم این پیچ رو هم رد کنم و راهم رو به سمت در ادامه بدم. اما آرامشش من رو جلب کرد. برگشتم و نگاهش کردم. همونجا برای خودش آروم کنار نیمکت ایستاده بود. میرم سمتش، کم کم. قشنگه!


یه گربه ­ی بزرگ سفیده با چند تا لکه ­ی سیاه رو تنش. با احتیاط میرم سمتش که ازم نترسه. از آرامش و بی ­خیالیش لذت می­برم. بهش که میرسم جلوش خم میشم و دستم رو سمتش دراز می­کنم. جلو میاد. می فهمه چیزی تو دستم نیست، اما نمیره. یه کم اینور اونور میرم و بهش اشاره می­کنم، باهام میاد. دراز میکشه و خودش رو به کفشام می زنه! اول یواش با پاهام نازش می­کنم، خوشش میاد. روی نیمکت می ­شینم و اون دراز می کشه زیر پام و تو چشمام نگاه می ­کنه. چشمهاش شیطونه؛ با مزه­ است. همیشه کلاً از دست زدن به حیوون ها اکراه داشتم؛ نمی­تونم حدس بزنم واکنش این گربه ­ی خیابونی به دست زدن من چی خواهد بود؛ در واقع یه کَمَکی وسواسی هم هستم. اما این گربه اینقدر باحاله که دلم نمیاد نازش نکنم.دست میزنم. به پشتش، سرش، و پهلوهاش دست می­کشم و گردنش رو میخارونم و قلقلک میدم. از قیافش معلوه که داره کیف میکنه! کارهاش خیلیییییی باحاله!


همونجا نزدیک نیمکت مشغول بازی میشیم. یه کارگر پارک رد میشه و با اشاره به کیف بزرگی که ۲متریه من رو زمین افتاده می­پرسه: "آقا کیف شماست؟" میگم: "بعله". نگاه معنی داری به من ِ خرس گنده که با لباس نیمه رسمی و ریش هپلی حاصل از 5-6 روز اصلاح نکردن رو زمین چمباتمبه زدم و دارم گربه بازی می­کنم می­کنه و میره. آدم­های دیگه هم هر از گاهی رد میشن و احتملاً همین از ذهنشون میگذره، اما ما دو تا غرق عالم خودمونیم!


من دارم جدی کیف می­کنم. اما اینم نمی ­فهمم که اون دیگه چرا خسته نمیشه، چرا حوصله ­ش سر نمیره؟ من هیچی با خودم ندارم که بهش بدم. دلم می ­خواست یه چیزی همراهم داشتم که میدادم بخوره، اما حتی یه شکلات کوچیک هم همراهم نیست. می ­بینم گاهی وسط بازیمون، یه گاز یا زبونی به علفها میزنه. به نظرم یه کم گشنه ­ست، اما ول کن من هم نیست. انگار که اونم پایه ­ی این مغازله­ ی بدون زلم زیمبو ست! تا بوفه خیلی راهه. خیلی دلم میخواد یه چیزی براش بخرم که بخوره، اما بعیده اگه برم بوفه و برگردم دیگه اینجا باشه. همونجوری که دارم بهش دست می­کشم، بهش میگم: "بیا بریم یه چیزی برات بخرم". خیلی خوشبین نیستم باهام این همه راهو از وسط پارک و اون همه آدم بیاد، اما امتحان می ­کنم. راه میفتم و بهش اشاره می ­کنم بیا. اونم میاد!! سر راه، روی یکی دیگه از نیمکتها دو نفر نشستن. میره پیش اونا، اشاره می­کنم که بیا. آقاهه از من می ­پرسه: "مال شماست؟" میگم: "نه، مال من نیست، تازه دوست شدیم."  بهش حق میدم منو ول کنه و با کسای دیگه بازی کنه. اونم وقتی که تو این مدت که گشنه بوده من هیچی نداشتم که بهش بدم و فقط بازی کردیم. اگه الان دیگه با من نیاد، اصلاً "گربه صفتی" نکرده! حق داره. دیگه صداش نمی­کنم، راهمو ادامه میدم. اما خودش باز دنبالم میاد.


با من راه میاد، اما مثل بچه­ های کوچیکی که در عین همراهی دوست دارند این­ور اون­ور سرک بکشند یا روی لبه جدول راه برند، هی حاشیه­ هم میره. گاهی هم میاد با دندوناش پاچه شلوارمو میکشه. به جاهای شلوغ­تر می رسیم. ریسک نمی ­کنم که وسط این همه آدم همینجور کنارش راه برم، احتمالاً بترسه و در بره. با احتیاط می­شینم و گربه­ رو بغل می ­کنم. فکر کنم حیوون به این بزرگی تو عمرم تو دستم نگرفته بودم. مردم با تعجب من و گربه­ ی خیابونی تو بغلم رو نگاه می ­کنند. از پله ­ها پایین میرم، می رسم اونجایی که بچه­ ها فوتبال بازی می­کنند. اما بعدش که از پله های بوفه که شروع میکنم به بالا رفتن ، اونم تو دستام شروع می­کنه به بی ­تابی کردن. حتی یه صدایی هم در میاره که معلومه ناراضیه. ولش می­کنم، میدوه بر می گرده از زمین بازی رد میشه، ازپله­ ها میره بالا تو چمن ها. میرم دنبالش، اول در میره از پیشم. اما کم­ کم با اشاره های من دوباره راضی میشه بیاد. یه گربه سیاه تو چمن­ها هست، میره پیش اون، اما زود ولش میکنه. بعد سیاهه میاد سراغش، اما بازم تحویل نمی ­گیرند هم رو. من آروم نزدیک سیاهه میشه تا با اونم دوست شم، اما اون مثل همه ­ی گربه­ های خیابونی دیگه تا می بینه دارم نزدیکش میشم، زود می ­ترسه و در میره. میرم پیش رفیق خودم (!)، گربه­ سفیده. یه کم بهش دست می ­کشم و دوباره بلندش می کنم و می­برمش سمت بوفه. اما دوباره تو همون پله­ ها بی­تابی می ­کنه و از دستم در میاد و بر می گرده تو چمنهای بالای پله­ ها. دفعه سوم هم همینطور. هردفعه به فاصله چند تا پله تا غذا، یعنی بوفه، تو دستام بند نمیشه و در میره. یقین می کنم که یه خاطره بدی از این پله­ های جلوی بوفه یا شاید خود بوفه داره. نمی­دونم چیکار کنم، دلم میخواد به یه نفر پول بدم که بره براش یه چیزی بخره، اما روم نمیشه. چند دقیقه تو چمنها پیشش می­مونم. آخر بهش میگم همینجا بمون، من زود برات یه چیزی می­خرم و میام.


یه ساندویچ کالباس براش می­خرم و میام. به آقاهه مسؤول بوفه میگم کالباس خالی بده، گوجه، خیارشور و ازین چیزا نباشه توش. میگه: "رژیم داری؟". میگم: "نه، واسه گربه می­خوام!". میپرسه: "نوشابه هم بدم؟!" روی پیشخوان بوفه، یه بسته کاپوچینو می ­بینم. پیش خودم میگم اگه اینجا کانادا بود، توی گربه رو هم معتاد کاپوچینو یا معجون آب سیب داغ Tim Horton's می­کردم.


برمی ­گردم، ذوق می­کنم: سر جاش منتظرمه. از تو چمنها میایم کنار یه نیمکت. من میشنم و بهش کالباس میدم. اول فقط میخوره، اما بعد در حین خوردن شروع میکنه به بازی. روی دوتا پاش بلند میشه (حتی گاهی می­پره) و با دستاش یا دهنش کالباس ها رو از تو دستم می­قاپه! وای خدا عجب گربه ایه! یه دختر کوچولو، هم­سن های سهند، همراه مامان باباش میاد پیشم. کلی ذوق می­کنه از دیدن این گربه، اما جرأت نمیکنه خیلی نزدیکش شه، و میره. چند تا پسر دبیرستانی حدود ۱۰ متر اونور نشستن و با شیطنت میگن: "آقا ما از گربه مستحق­تریم!" می ­خندم: "شما هم بفرمایید در خدمت باشیم!" بچه ­های باحالی هستن. نزدیک نمیان، اما هر از گاهی یه تیکه ای میندازین که باهم می ­خندیم.

/ 1 نظر / 6 بازدید
دادا

سلام از گروه ايرانشناسي پرشين بلاگ ، وبلاگ www.esfahan.persianblog.ir شروع به كار كرد ، نظري راجع به اصفهان داشتي حتماً بگو تشكر