هویت دوم (1)

قررررچ! سوراخش کرد. دو تا سوراخ، بالا و پایین. باطل شد، در کسری از ثانیه. حرکتش خیلی ناگهانی بود.

به افسره گفتم: آقا یه هشداری، آماده باشی، چیزی میدادی اقلاً؛ کلی خاطره داشتیم با این گذرنامه!

خندید. آدم با حال، فرز، و کار راه بندازی بود.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اول میخواستم گذرنامه رو تمدید کنم. از اون قدیمها بود که میشد 5 سال تمدیدش کرد. اما تو شعبه گفتند فقط گذرنامه جدید صادر می کنیم. اینقدر که تو گذرنامه منم ویزا خورده بود، 5 صفحه خالی بیشتر نداشت. چونه نزدم، با اکراه تقاضای گذرنامه جدید دادم.

تو راه خونه، صفحه هاش رو یکی یکی با حوصله نگاه می کردم. پیش خودم فکر کردم عمر این گذرنامه تقریباً همپای عمر ِ هویت علوم انسانی منه؛ فقط یه ذره کمتر. عملاً هم پر نوسان ترین و بی ثبات ترین دوران زندگیم بوده. تک تک این ویزاهای تو گذرنامه، برام نماینده ی یه دوره، یه فراز و نشیب، آغاز و پایان و باز آغاز یک سری هیجان ها، شادی ها و ناراحتی ها، و تصمیم ها هستند. به خصوص ویزاهای از تابستون 83 به بعد، که انگار با یه کم عقب جلوی زمانی، خلاصه ی وقایع مهم زندگی من هستند. دوباره ایمان میارم به اینکه سفر (شامل هجرت) میتونه پدیده ی خیلی مهمی تو زندگی آدمها باشه؛ ایجابی و سلبی: چه سفر رفتن، چه سفر نرفتن!

این ها که از ذهنم گذشت، یک عدم تقارن بزرگ اومد جلو چششم: گویا سر هویت دانشگاهی اولم – هویت مهندسی - اساساً بی کلاه مونده. یعنی هیچ چیز مشابهی برای اون دوران ندارم...؟!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خونه که میرسم، در جستجوی هویت اول، اون هم در قالبی مکتوب که دگردیسی های در طول زمان رو نشون بده، میرم سراغ طبقه ی بالا کمدم - اونجایی که بدون صندلی اصلاً دست آدم نمیرسه - در جستجوی "خمش" ها. این خمش نشریه ی داخلی مجله ی مکانیک ( یا به عبارت دقیق تر دفتر مکانیک) شریف بود. محتوای خبری و انتقادی و لودگی (!) و مطلقاً غیرعلمی داشت و در واقع خبرنامه ی دانشجویی دانشکده ی مکانیک شریف بود. سال 77 که مدیر روابط عمومی مجله (دفتر) مکانیک شدم ( آقا این دیگه تهِ تهِ پست مهم تو دنیا بود اون موقع برام و حقیقتاً حالی میکردم که تو سیستمی که همه مدیراش سال چهاری بودن، من ِ سال دویی چنین ترقی ای داشتم! آی دلمون خوش بود ها!)، خمش رو تاسیس کردیم. بعد از ما هم چاپ شد، نسبتاً منظم و تقریباً هر دفعه چاق و چله تر. تا سال 83 میدونم چاپ میشد، احتملاً هنوزم میشه.

تا وقتی دانشکده مکانیک بودم، تقربیاً، تو هر شماره اش دو تا مطلب میدادم. عموماً ازین طنزهای ویرانگر که یه پدیده یا بخشی از دانشکده رو به شوخی میگرفت. با مخاطب های اکیداً محدود به دانشکده. کسی از خارج دانشکده عملاً چیز خاصی سر در نمی آورد. خمش ها رو که ورق میرنم، از نوشته های خودم و بقیه خندم میگیره. به بحث های تئوریک "محفل" و "آنتی محفل" که میرسم دیگه نیشم تا بناگوشم میره! سالها بود که به اون جریان ها فکر نکرده بودم.

این تئوری محفل رو نوید و من در اوج تب فضای بعد از دوم خرداد و اصلاحات توی دانشگاه (سال 78 و 79)  و همزمان با جریان قتلهای زنجیره ای/محفلی – در تحلیل فضای مجله مکانیک دادیم! فکر کنم ابداع کلمه از نوید بود. در ظرف خودش واقعاً گفتمانی بود! همینطور اون گفتمان "باهم بودن". فضای مجله گاهی سیاسی بود: سیاسی نه به معنی پیگیر فضای سیاسی کشور؛ به این معنا که جنگ نفوذ بود! هم تئوریک، هم نمایش.

از گزندگی خشن ِ طنز نوشته های خودم خندم میگیره: چه گیر به مسؤول های دانشکده، چه دست انداختن های تئوریک و اجرایی رفقای محفلی. به قول طغرل، "خدایا توبه!"

با دیدن نوشته ی نوید در مدح دکتر کاظم زاده (به لودگی) هم بلند بلند خندم میگیره :

"... شیخ کارنو - علیه الرحمه - در نعت او بگفت: شگفتا مردا که متاع دنیوی و مقامات و ریاسات هرگز نتوانست او را قدمی از سیکل کارنو منحرف کند..."

/ 4 نظر / 6 بازدید
م ع ت

خمش پيدی اف شده نداری؟ مشتريشم بدفرم!!

سر توماس

نه متاسفانه - ما سال 77 تا 79 رو چاپ میکردیم، رو کامپوتر دفتر موند فایلاش که بعیده اثری ازشون مونده باشه.

نرگس

من رفتم سکل کارنو رو توی اينترنت دوباره خوندم :) آخه يادم رفته بود اما هنوزم احساس می کنم اين نوشته رو نمی فهمم! :))

دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای سراسر

از شما میخواهیم که هر جا که هستید، در مدرسه و دانشگاه، واحد های محلی دانشجویان، و یا دانش آموزان آزادیخواه و برابری طلب را تشکیل دهید و اعلام موجودیت کنید. اگر در اهداف ما شریک هستید، اگر خود را در جدال با به سیاهی و تباهی کشیدن محیط های آموزشی با ما در یک جبهه میدانید به این صف بپیوندید. با هر عقیده و مرامی که دارید خود را متعلق به دانشجویان و یا دانش آموزان آزادیخواه و برابری طلب اعلام کنید.این نام را بر خود بگذارید. همانطور که در مقابل تعرض برده داران همه بردگان شورشی اعلام کردند که ما اسپارتاکوس هستیم امروز در مقابل تعرض به آزادیخواهی همه آزادیخواهان باید اعلام کنیم که ما آزادیخواه و برابری طلب هستیم.