سال سی

ظرف این یک ماه اخیر چندباری به تناوب احساس سی سالگی به سراغم اومد. این بار آخر فهمیدیم که قضیه جدی تر از این حرفاست که حس گذری ای باشه. اینقدر جدی که ترجیح دادم چند روزی پیشواز برم و این متن رو قبل از شروع دهه ی چهارم زندگیم بنویسم. منتها تکمیل و ارسالش موند برای امروز.

الان دیگه تموم شدن دهه ی سوم رو از نزدیک حس می کنم. نشانه ها قوی تر از اونی هستند که زیر سبیلی بشه ردشون کرد. مثل تموم شدن یک فصل و یواش یواش ظاهر شدن نشانه های فصل جدید میمونه، در روزهای آخر فصل قدیم. مثل روزهای آخر شهریور، قبل از مدرسه، که یهو بوی پاییز همه جا رو می گرفت و میدیدی جدی جدی تابستون تموم شد.

سی سالگی جلوه های ساده اما ظاهرا تندی داره. یکیش زیاد شدن تارهای موی سفید لابلای موهای سره. عادت برنامه ریزی نشده ای شده بود برای من که هر یکی دو ماه جلوی آینه، موقع تراشیدن ریش*، یه تار موی سفید میدیدم و می کندمش! این هفته یهو (!) دیدم تعداد این سفید ها خیلی بیشتر از یکی دو تاست.

سی سالگی رو امشب بیشتر حس کردم وقتی یادم اومد خیلی وقته دیگه از اون خواب ها که تا چند ساعت بعد از بیداری مزه شون زیر زبون آدمه، نمی بینم. انگار که خواب های من و قهرمان هاشون دیگه دست و پا بسته شده اند و کم کم وقت بازنشستگی شونه.عجیب تر ندایی بود که این بازنشستگی رو امشب برام پچ پچ  کرد: خبر جدا شدن یکی دیگه از شخصیت های محبوب دوران بچگی م از همسرش. کسی که یکی از آدمهایی بود که گاهی بعد عبورش از خوابم، روز بعد، در سفر با حضر، داستان خوابم رو جایی برای خودم می نوشتم، همراه با ده لایه رمز از احتیاط اینکه شاید کسی در دفترم سرک بکشه. به هر حال، این طور مادی شدن، عادی شدن، و پیر شدن قهرمان های خواب و بیداری بچگی م رو نشانه ی دیگه ای از اتمام دهه ی سوم زندگی می بینم.

سی سالگی رسیده و همراه من یک مجموعه ی قطور چندین جلدی خاطره های خوب پشت سر در کوله پشتی عمر. موقع بستن بارم، چندین جلد رو برنداشتم؛ اضافه بار می شدو احتیاط کردم که شاید باعث کندی در بقیه ی عمر بشه. سی سالگی داره میرسه و یک سبد بزرگ از خیالات شاید عمل نشدنی پیش روم، و بالاخره سی سالگی رسیده و این همه زنجیر عادت های بد به پاها که در و دیوار فریاد میزنن که داره برای اصلاحشون دیر میشه. 3 تا شو با صدای بلند اینجا می نویسم شاید محرکی باشه برای اصلاح: کوتاهی و تنبلی در خلق اثر، تلف کردن وقت و بی نظمی، و زیاد شدن بیش از حد رفتارهای نمادین. از سومی بیشترمی ترسم، و اینکه روزی برسه که ببینم زندگیم پر از سمبل و نماد شده، بدون محتوا و عمل. البته هر کدوم از این ٣ تا به تنهایی برای تموم کردن با حسرت یک عمر کافی هستند. 3 تا با هم که واویلا.

میدونم برای خیلی آدم هایی بزرگ تاریخ این دنیا، آخر دهه ی چهارم زندگی بوده که نتایج بزرگی ظهور کرده. و میدونم که فرآیندی که در فاصله ی ٣٠ تا ۴٠  بر این آدم ها گذشته، سهم بزرگی در اون نتایج داشته. بازهم خوب میدونم، با عرض شرمندگی (!)، که من در انتهای این دهه ی چهارم زندگیم، جایی در اون جمع ندارم. اما خب، زندگی هنوز خیلی قشنگه. و البته یه چیز هست - که بیشتر از هر چیزی - تصویر تموم شدن این دهه سوم رو برام قشنگ میکنه و هم به دهه بعدی و هم به انتهاش امیدوار نگهم میداره. حضور کسی که میذاره در روزهای پر خیالات دهه سومی ش همچنان شریک باشم و من هم اشتیاق دارم به تازه ترین و بی سابقه ترین لحظه های دهه چهارمیم دعوتش کنم.

**********************************************************

ماه های آخر دهه ی سوم زندگیم مصادف شد با روزهای سخت و بی سابقه و تاریخی ای برای ایران. سفرم به ایران بعد از نزدیک به یک سال و نیم، تقارن پیدا کرد با روزهای پرهیجان قبل از انتخابات، و روزهای بهت آور بعد از کودتا. و البته هنوز که هنوزه بعد از چند ماه، مثل خیلی های دیگه، از این بند آشفتگی رها نشدم. دو سه باری شده که برگردم به نقش دست تقدیر در زندگی خودم در اون روزها فکر کنم. اینکه در اون قیامت روز 23 خرداد 88، در جایی به فاصله ی تقریبا مساوی از دو مدرسه ی دوران دبستانم، باهنر و مصطفی خمینی، چند سانتیمتری فاصله داشتم با اینکه الان شاید یه اسم گمشده از من مونده باشه، مسیر زندگیم عوض شده باشه، یا الان 30 سالگی زمین تا آسمون متفاوتی رو تجربه کنم. اون 4 روز بعد از انتخابات 4 تصویر زنده برام داره به ترتیب از: طغیان، اعتراض، و استقبال آدم ها از مرگ برای خلق زندگی (شنبه)، درد بی صدا، اما عمیق مواجه شدن با جهل، که اگر این جهل اقلیت نبود ظالم فرصتی برای بقا نداشت (یکشنبه)، جسارت و عظمت یک ملت (دوشنبه)، و امید به آینده در سخت ترین روزها (سه شنبه). این تصویرها به یادم میندازه که باید خیلی بهتر زندگی کنم و حق ندارم این طور آشفته بمونم.

با خودم فکر می کنم الان در انتهای این 3 دهه زندگیم، به چه چیزی احتیاج دارم. بعد یاد روزهای آخر سال 87 می افتم که از کاندیدا شدن موسوی کلافه بودیم. کی فکر چنین اتفاقاتی رو میکرد؟ به خصوص که امثال من گفتمانی که موسوی در بیانیه ی کاندیداتوریش استفاده کرد رو عقب مونده و خالی از محتوا می دونستیم. هرچند که حرکت اخلاقی و همراهی خاتمی و دیگران باعث شد گفتمان موسوی به سرعت به روزتر و زنده تر بشه، اما مساله مهمتر این بود که گذشت زمان نشون داد که این من و امثال من بودیم که از درک عمق اون بیانیه ی اول موسوی عاجز بودیم. همون طور که موسوی، 30 سال بعد از تاسیس این حکومت، صحبت از "بازگشت به اصول" همراه با اصلاح گری کرد، امروز من هم، بعد از 30 سال از شروع زندگیم، می بینم برای زندگی شخصیم بیشتر از هر چیزی به "بازگشت به اصول" احتیاج دارم. حتی بیشتر از اصلاح گری.

در اولین روز دهه ی چهارم زندگیم، امروز رفتم کنار یک ساعتی کنار دریاچه میشیگان نشستم و به آب و دار و درخت کنار دریاچه و برجهای داون تاون نگاه کردم. و دیدم که باید زیاد این کار رو تکرار کنم. به این امید که از یواش یواش از بین سالهای دور، کتاب های داستان و زنگ ورزشهای دبستان و راهنمایی، گوش کردن به موسیقی های شجریان و مشکاتیان و لطفی در سالهای دبیرستان، کارهای فوق برنامه ی دوران لیسانس، و سفرها و هجرت های دوران فوق لیسانس، اصولم رو باز پیدا کنم.

********************************************************

رییس دانشکده، در اوج محبوبیت و موفقیت، چند ماه پیش استعفا داد. گفت "... تا بیشتر درس بدم، بیشتر تحقیق کنم، و بیشتر کنار خانواده ام باشم."

این جمله اش - که در مصاحبه ی آخرش در یک مجله چند روز پیش خوندم- رو نوشتم و زدم جلوی چشمم: "وقتی که سایه از قد بلند تر شد، یعنی وقت غروب شده."

---------------------------------------------------------------------------------------

*"هر یکی دو ماه"اشاره به رفتار سابقا "موی سفید یاب" داره، نه اصلاح صورت!!

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ICAR

تبریک به دوست نادیده. من که هنوز تجربه نکردم. ولی این همه توجه و اهمیت دادن لازم داره واقعا؟ (انگار خیلی ناراحت تر از اینی هستین که نوشتتون نشون میده. هم شما هم بقیه که ازین پست ها مینویسن)

سر توماس

ممنون از تبریکتون. ایشالا خودتون تجربه می کنین. در مورد مهم بودن، آره به نظرم مهمه توجه به این زمان. در مورد ناراحتی، نه ، فکر کنم درست برداشت نکردین. 30 سالگی که ناراحتی نداره. :-)

شهروز

هستن افراد زیادی که در بحران شخصیتی کاذب از تحولات دوران یا موقعیتهای جدید غرق میشن. حال اون که همانطوریکه گفتی لازمه آدم کنار دریاچه ای به آنچه گذشته فکر کنه تا اصالتش رو از دست نده و شاید به اشتباهات خودش پی ببره. مرسی با اینکه در موقعیت مناسبی در این دوران هستی به اصالت خودت اهمیت میدی و تولدت مبارک

یه قسمت از گذشته

تبريك مي گم ! چرا توی S.T.M جنسيتت رو زن نوشتي؟

سر توماس

ممنون از شهروز و گذشته (!). تصحیح شد! D:

آرمان

من كه حضورا تبریک گفتم، دوست دارم بازم تبریک بگم. اون شب هم خیلی لطف کردی اومدی شیکاگو و دیدارها تازه شد. این نگاه به گذشته و احساس نوستالژی هم عالمی داره برای خودش...

الهه

نکنه قرار اینجا تا آغاز سال چهل آپدیت نشه؟

پوریا

توی این یکسال از این پست چند بار خوندمش و هر بار عجیب الهام بخش بوده برام. بیشتر دست به قلم بشید.

سر توماس

خیلی وقت بود خودم اینجا سر نزده بودم. خیلی ممنونم از لطف شما.