ونکوور از بالا

نشستم کنار پنجره. هواپیما اوج میگیره. شهر زیر پای من و بقیه مسافرهاست، و چشم من، با ولعی خاص، به اکتشاف نقاط مختلف این تصویر مشغوله. عجب نقاشی هنرمندانه ای.

اول از همه downtown  هست که جلوه میکنه، تراکم ساختمونهای بلند در اون شبه جزیره ی کنار آب، شکی برام نمیذاره که تشخیص منطقه درسته. کنسرت شجریان، سینماها، brunch ، سخنرانی ها، مسابقه ی آتش بازی، جلسه های کمیته ی هماهنگی، و کتابخونه هایی که اونجا رفتیم هنوز سر جاشون هستن! حتی میشه تو این تصویر،  harbour centre  و برج بلندش رو هم حدس زد و پیدا کرد.

بعد از شناختن downtown ، تشخیص بقیه ی اجزای تصویر ساده تر میشه: UBC ی ته ِ دنیا، با تعداد زیادی ساختمون بلند و متوسط، پشت پارک جنگلی Pacific Spirit که بین UBC و بقیه شهر، حائل سحرآمیزی ایجاد کرده. دانشگاه از سه طرف با آب احاطه شده، و آب مجاور ساحل غربیش، بی انتها به نظر میرسه. زندگی در کنار UBC از دوران های غنی زندگی من بوده. یاد روزهای اولی که UBC میومدم و از جهت ها سر در نمی آوردم می افتم. 2-3 باری گم شدم(!) به خصوص یه بار 12 شب پاییز که یه نیم ساعتی همینجور میرفتم به امید دیدن یک خیابون یا ساختمون آشنا، و کلافه بودم که این وقت شب تو جایی که اصلا بلد نیستم چه غلطی می کنم! به هر حال، دوران ابری-پاییزی-برفی گم شدن ها تموم شد. دوران آفتابی گم نشدن ها هم. شب شعر ها، برف بازی ها، تنیس ها، فوتبال ها، مافیا ها، پیک نیک ها، potluck ها، جام ملتهای اروپا، تولدهای سورپریزی، و "تاب خوردن" های نصفه شب با حسام.

پشت سر آبی که downtown رو تموم میکنه، تصویر نسبتا محوی از North Vancouver میبینم که بین کوه و آب گیر افتاده. محله های ایرانی نشین، آژانش هواپیمایی دودوره بازی که در عصر IT به خاطر یه صفحه پرینت من رو سه دفعه کشید اونجا، و اولین جلسه ی SUTA ی ونکوور  که توش شرکت کردم و  دوستهایی که اولین بار اونجا دیدمشون از جلوی چشمم میگذرند. همینطور یاد جلسه های بحث با ارزشی می افتم که مسعود اداره می کرد و دلم میخواست بیشتر شرکت کنم و نشد. و البته، نباید خیلی مستعد باشم تا مزه ی شله زرد و کباب اول و آخری که تو اون شهر شمالی خوردم هنوز یادم باشه.

Richmond رو در تصویر پنجره ای که نشستم ندارم؛ اون وره. اما سوشی خورون های اونجا یادم نرفته. اولین برنامه ای که بعد از برگشتنم از ایران با بچه ها جمع شدیم. اونجا هم بار اول آدرس رو پیدا نمیکردم و از ملت تو خیابون که می پرسیدم، میگفتن "No English"!

و بالاخره، اون دور دورهای شرق، تصویر محوی ازCoquitlam و Port Moody  ِ جنگل وار  میبنم، یا لااقل میتونم تصور کنم که میبینم، اون هم با دیدن منطقه ای که تا یک جایی ترکیبی از خونه و دار و درخته، و از یک جایی به بعد دیگه فقط میشه جنگل. با پیدا کردن اون قسمت شهر، لحظه های قشنگی از Port Moody همیشه سبز و آدم های دوست داشتنی اش جلوی چشمم میاد که غمگین ترین قسمت دیدن این نقاشی هنرمندانه از پنچره ی هواپیماست. بعد فکر می کنم چقدر خوبه که دنیا هنوز ادامه داره. یاد روزهای پرکار، بارونی، و سرد پاییز و زمستون، راه 2 ساعته ی دانشگاه به خونه، و  سربالایی تند ته مسیر می افتم، و بعدش روزهای پر تنوع بهاری و تابستونی ای که این دیگه این راه دو ساعته،  برای من "اون سر دنیا" شده بود! آره، واقعا چقدر خوبه که دنیا هنوز ادامه داره. چقدر خوبه که میشه 4-5 ساعت راه با هواپیما برای آدم کمتر از 1-2 ساعت راه با اتوبوس باشه، و چقدر خوبه که دیگه از  super nice ی بی حساب و سخاوتمندانه ی کانادایی تو هر بقالی و دفتر ثبت نام دانشگاه در شیکاگو خبری نیست تا عصر روز دوم اومدنم به اینجا، برخوردهای خوب و با حوصله ی استادها و کارمندهای دانشکده و تفاوتشون با بقیه ی آدم های شهر، برام جلوه کنه. چقدر خوبه زندگی آدم اینقدر بالا و پایین داره.

ونکوور و آدم هاش رو دوست دارم. میدونم باز اونجا برمیگردم، حالا شاید فقط به عنوان توریست.

پس دوباره، در ستایش هجرت:

"آنچه اینجا به ما هدیه شد گرامی خواهیم داشت

و اگر کافی نباشد، باز باید گرد هم آییم"

 

ونکوور بزرگ

/ 8 نظر / 8 بازدید
Setareh

We miss you a lot....Sahand dishab migoft Sarzamine mannn....

نازنین

جای شما اینجا بسیار خالی می باشد.

نازگل بانو

توصیفت از ونکوور بیشتر جغرافیایی بود تا عاطفی. ولی برای من یادآور این بود که حالا چقدر این شهر رو دوست دارم. کمتر از یکسال طول می کشه تا احساسی مشابه به شهر جدید پیدا کنی. درک اینکه وطن یک مفهوم انتزاعیه و نه فیزیکی, برای من یکی که کشف سازنده ای بود. دلت هرجا که هستی شاد باشه برادر.

آزادو

همون که نازو گفت! کلا دلم گرفت از این پست!

آزادو

راستی قضیه "No English" تو ریچموند چی بوده؟

سر توماس

اون خلقی که من ازشون آدرس می پرسیدم ، اصلا انگلیسی بلد نبودن. یعنی اینقدر منطقه چینی نشین بود که اصلا نیازی به زبان انگلیسی حس نمی کردن!

مهشید غفارزادگان

این نوشته منو یاد شعر زیبایی از وبلاگ یکی از دوستان انداخت: "سفر آغاز حدیث با تو بودن است....به نام خدا و به یاد خدا....خداوندا به تو تسلیم کردم خویش را و به تو واگذاردم هستی ام...حفظم کن به حفظ ایمان..."