.
.
|
|
Sir Thomas Moore
. خیال حوصله بحر می پزد هیهـــــــات چه هاست در سر این قطره محال اندیش |
|
۱۳٩٠/۸/۳
چه سخته مرگ گل برای گلدون تو مثل من زمستونی نداری ۱۳٩٠/٧/٢٠
"فوضنا امورنا الی آل سلجوق، فبرزوا علینا، فطال علیهم الامد، فقست قلوبهم، و کثیر منهم فاسقون"
المسترشد بالله بن المستظهر بالله، طیب الله تربته و رفع فی الجنان رتبته (چهار مقاله، نظامی عروضی) ۱۳٩٠/٧/٧
سورویس (soorvis) آقای سهیل (با دو سال سن) امشب باز کلید کردند که برام سی دی کارتون "بع بع" رو بذارین. سبط اکبر، آقای سهند، دادشون در اومد که "ای بابا، دهن ما رو سورویس کردی با این بع بع!" حضار به حد موت به این گفتگو و نیز به عامل بدآموزی خندیدند. شدت ضایعگی در حدی بود که امکان تکذیب هم نبود. ۱۳٩٠/٧/۱
حالم عوض میشه دو به توان پنج: واقعا عدد نجومی ایه. حداکثر یه توان دیگه جا داره، اونم خوشبینانه. وقت تنگه، پس از این تریبون مانیفسیت امسال رو اعلام می کنم: اونقدر میخوامت، همه باها"م" بد شن. مشکل اصلی اینه که وقتی خط مشی اینجوری آدم میذاره، به اشکال متفاوت و متناقضی میشه بهش عمل کرد. اما من همینجا متعهد میشم تا یکسال دیگه این رو اجرا کرده باشم، بدون تناقض. ۱۳٩٠/٦/۸
"دلم میخواد که برگردی بگی...:" "ماه تو آسمونه، خورشید خوابیده" و من بگم: "ماه در میاد که چی بشه؟" ۱۳٩٠/٦/۱
بعد از سه سال دوباره در این روزهای آخر تابستون وونکورم. جنگل و دریا و زمین سبز و آسمون آبی اینجا و یاد چیزهایی که سه سال پیش همین روزها اینجا گذشت همه دارند به من کمک می کنند که تمرین "خجالت کشیدن" کنم. "مسیحا در دلم پیدا و من بیمار می گردم" منتها بیماری در حد ایدزه الان. ۱۳٩٠/٥/٢٢
مگوی صبر که ایوب نیستم به خدا / اگر تو یوسفی، یعقوب نیستم به خدا هفتمین سالگرد مردودی در امتحان شبه الهی را به تعمق می نشینیم: "میان آتش حسرت خلیل گون ماندم / اگر به مــعـرکه جبریـل آمـدی رانـدم/ اگر خلیل به دفع شک این چهار آورد / مرا یقین به سر این هزار کار آورد" پس هفت سال کفاره ی آن بلندپروازی اخلاقی و راندن جبریل ما را بس نیست؟
روایت خوشبینانه این که ایوب بیچاره هم هفت سال عذاب کشید تا سرانجام گشایشی برایش رخ داد. روایت بدبینانه این که امتحان های ما بیرحمانه طوری طراحی می شوند که هر چه جواب بدهی، همیشه رفوزه ای. و من خسته ام از امتحان های تکراری، جواب های غیرتکراری، و نمره های تکراری. روایت واقع بینانه هم این که رونق بازار سامری، بدون کرشمه شکست، اما "هنوز خشم خدا با من است."
"بیا و خاتمه ی این خیال و خواب آور..." ۱۳۸٩/۱٢/۱
همپای جلودار رهبر من آن "طفل" ٣۴ ساله ایست که از وسط اوین هم پیگیری نتیجه ی بازی استقلال را فراموش نمی کند. پایدار باد شکوه روح سبز و پرامید تو. ۱۳۸٩/٤/۱۱
کم نخواهد شد، بگو، دریاست این
هین بگو مَهْراس از خالی شدن متصل چون شد دلت با آن عدن امر قُل زین آمدش کاین راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این خیلی آدمها، بعد از یک مدت که حرفهای خوب میزنند، چشمه شون ته میکشه و حرفهای خوبشون تموم میشه. بعضی ها اغلب حرف خوب و عمیق میزنند و کار خوب بیرون میدن، اما هر از گاهی هم میرن تو آفساید و میان بیرون. اما بعضی ها، در واقع انگشت شماری، فقط حرف خوب و عمیق و کار قوی ازشون بیرون میاد. مثل مولانا، و مثل کامبیز روشن روان که انگار بلد نبود اثر بد بده بیرون. چند روز پیش داشتم یادگار دوست رو گوش میدادم، یادش افتادم:
دل در غـم عـشــق مـبتلا خواهم کرد جـــان را سـپـر تیـــــغ بـلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امــروز به خــــون دل قــضا خواهم کرد
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
